خوناشام خشن من

خوناشام خشن من
یونگی و رایا به در نگاه کردن
و یونگی با دیدن جین در چهار چوب در به سمت او رفت
یونگی:سلام هیونگ
جین با شک سرش رو بالا آورد نمیدونست هیونگش برگشته
جین:عا سلام ببینم کی برگشتی
یونگی :همین الان رسیدیم
جین :اومده بودن یه سر بزنم....صبر کن ببینم رسیدیم؟
یونگی :آره با دوستی هیونگ رایا ،رایا جین هیونگ من
رایا به نشانه احترام تعظیم کرد و گفت
سلام رایا هستم
جین با دیدن دختر زیبای رو برو زبونش بند اومد
اما زودی خودشو جمع کرد
جین:س..سلام بانوی زیبا و به نشانه احترام خم شد
یونگی بسیار ناراحت و عصبی شده بود نمیخاست رایا بجز اون با کسی صحبت کنه
اما خب...چاره دیگه ای نداشت
\*یه هفته بعد (گشادی🌝)*/
یه هفته از اومدن رایا به دنیای انسان ها می‌گذشت چیزای زیادی یاد گرفته بود اما در کنارش حسش به یونگی هم قوی تر شده بود
اون نمیدونست این حس چیه اما میخاست از جین بپرسه اون توی این مدت با جین و همه پسرا صمیمی شده بود .....
از این اتفاق هم خوشحال بود چون اونا تنها دوست های رایا بودن ......
دیدگاه ها (۱)

رایاو لباسش برای ورود به دنیای آدم ها یکی رو خودتون انتخاب ک...

سوال پست🌷🌺: چند سالته me: ۱۵.

خوناشام خشن من رایا ویو چشمام رو باز کردم توی یه جنگل بودیمم...

سوال پست 🌷🌺:نظرتون راجب پیجم چیه؟🙃

خون آشام عزیز (76)

چند پارتی 🖤🤍دیدم یه مادر پدر دارن با مدیر دعوا میکنم فهمیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط