#حکایت سال ها قبل، مردی سوار بر اسب به تعدادی سرباز برخور

#حکایت سال ها قبل، مردی سوار بر اسب به تعدادی سرباز برخورد که می کوشیدند کنده ی بزرگ درختی را از جایش بکنند و موفق نمی شدند. سر جوخه ای نیز به آن سربازان که تقلا می کردند، می نگریست. سوار از سرجوخه پرسید که « چرا به آن ها کمک نمی کنی؟» سرجوخه جواب داد:« من فرمانده هستم و باید فقط دستور بدهم.» سوار پیاده شد و به کمک سربازان شتافت. با کمک او درخت از جایش کنده شد. مرد بلافاصله بر اسبش سوار شد و به سوی سرجوخه رفت و گفت:” دفعه ی دیگر که سربازانت به کمک نیاز داشتند، برای فرمانده کل پیغام بفرست.» بعد از این که مرد آنجا را ترک کرد، سرجوخه و افرادش متوجه شدند که ان سوار، فرمانده کل قوا،بوده است.
نکته: تواضع و فروتنی پایه ی هر نوع پرهیزگاری و نشانه ی بزرگی است.
تواضع و فروتنی صادقانه، جاذبه دارد؛ اما فروتنی دروغین دافعه دارد.
دیدگاه ها (۷)

007-پنهان در مه - پارت ۸۸

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11#لینو #فیکشنلونا هنوز منتظر جواب ...

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نهم: زنی با دو چهرهالارا از ساختمان ...

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

قسمت ۸(بخش یک)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط