{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو شکوه دمیدنِ نوری

تو شکوه دمیدنِ نوری
که نشسته به سینه‌ی آب
تو صدای شکفتن روزی
که رسیده ز قله‌ی خواب
تو گذشتی از توفان ها
تو گذشتی از باران ها
از بی کران ها
تو رسیدی از آن سوی دریا
گل و عشق و ترانه رسید
گل یخ از نسیم تو پژمرد
دل غنچه به سینه تپید
تو بمان
تو بمان
تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه سبزه زار

#آرامش_♓
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

پارت ۹: سایه‌هایِ پنهاناتاقِ شخصیِ یونگی، با تمامِ شکوه و سن...

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشتاین دشت که پامال سواران خزان...

كاش می آمدی و با تو جهان گل می كرداز گلستان رُخت گلشنِ جان گ...

از روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از آن روست که خونابه ...

كاش می آمدی و با تو جهان گل می كرداز گلستان رُخت گلشنِ جان گ...

ـــلحظه ی دیدار تو شد روز میلاد من!غیر تو هر نقش دیگر رفته ا...

من در سر تو .....تو در دل من....با تو سرشته.....آب و گل منبه...

.روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید...

من ، مناجات درختان را هنگام سحررقص عطر گل یخ را با بادنفس پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط