موضوع وقتی داشتن لباس عوض میکردن و
موضوع: وقتی داشتن لباس عوض میکردن و.......
بالاخره تمرین فشردهی آهنگ swim تموم شد. عرق از سر و میریختیم، اما حس پیروزی داشتم؛ بالاخره تونسته بودم اون حرکتِ سختِ دنس رو با دقتِ یه دنسرِ حرفه ای مثل جیهوپ اجرا کنم. بچهها هم حسابی خسته بودن؛ جیهوپ روی زمین ولو شده بود و نامجون داشت با بطری آبِش کشتی میگرفت.
جی هوپ: اوففففففف... خسته شدمممممم
جونگکوک: چه عجب تو خسته شدیم
نامجون: بچه ها استزاحت کنین باید لباسامون رو عوض کنیم و بریم جلسه.....
تهیونگ: نهههههههه
یونگی: اینا هم وقت اضافه دارن ها.. هر روز جلسه میزارن
جین: گشنمههههههههه
جیمین: چقدر غر میزنیننننننن پاشین بریم لباس عوض کنیم
اعضا خسته و کوفته راهیِ اتاق رختکن شدن تا لباسهای تمرین رو عوض کنن و برای جلسه بعدی آماده بشن. من که داشتم با تبلتم ور میرفتم تا ضبطِ تمرینمون رو چک کنم، چند دقیقه دیرتر راه افتادم. با ارامش سمت رختکن رفتم. درِ اون سالنِ بزرگِ تمرین همیشه یکم بد قلق بود. بدون اینکه فکر کنم یا حتی در بزنم، با آرنجم ضربهای به دستگیره زدم و با صدای بلند گفتم: «اخخخ! این در رو باید عوضـــ....!»
هنوز جملهام تموم نشده بود که همون لحظه، انگار زمان برای من ایستاد.
همه ی اعضا، وسطِ رختکن، درست در لحظهای که داشتند لباسهای عرقکردهشون رو درمیآوردن تا پیراهنهای تمیز بپوشن و هنوز لباس نداشتن غافلگیر شدن. فضا برای یک ثانیه در سکوت مطلق فرو رفت. ات با چشمهای گشاد شده به اندازهی دو تا نلبکی، و هفت تا پسر که خشکشون زده بود.
جیمین که نزدیک در بود، با سرعتِ نور پیراهنش رو جلوی خودش گرفت و با اون صدای نازکش که حالا از تعجب به لکنت افتاده بود، فریاد زد: «یااااااا! اتتتتتت!»
تهیونگ: تارف نکن بیشتر ببین.... برو دیگههههه
جونگکوک: بدبخت شدیم...
نامجون: چرا خشک شدی برو دیگههههههههه
جین هلش داد بیرون و و میخواست در رو روش ببنده
ات که مغزش انگار فرمت شده بود، فقط تونستم یک کلمهی نامفهوم شبیه به "اووووه" بگه
هنوز جین در رو نبسته بود که صدای خندههای عصبیِ تهیونگ و غرغرهایِ نامجون پشت در پیچید.
نامجون:برو دیگه نگاه دارهههه..هرچی میخواستی دیدی دیگه..
تهیونگ:هیونگ من به چی دارم دقیقا میخندم؟
ات ویو
من همونجا پشت در تکیه دادم به دیوار و صورتش رو با دستام پوشوندم. حالا چطور دوباره برم تو و باهاشون چشم تو چشم بشم؟ فکر کنم تا آخرِ تورِ جهانی باید با ماسک و عینک آفتابی توی تمرینها حاضر میشدم! ایییی خداااا چرا همیشه حواس پرتممممممم.... بدبخت شدم، ولی جونگکوک چه بدنی داره،سیکس پک هاش... چی میگی بابا گمشو بریم زودتر تا گند بیشتری نزدم
پایان ویو
اعضا اومدن بیرون و ات رفت پیششون
ات: میگمــ....
جین: ادامه نده، با خودت فکر نکردی چرا ما ذخت کن هامون جدائه چرا اصلا در رو بستیم و(رپ سوکجینی)
ات: غلط کردم.. اقا من شتر دیدم ندیدم
تهیونگ: افرین... ولی بعدا من پدر تو یکی رو در میارم(غیرتی)
ات: ببخشید ولی دوست پسرمی بابامی چیمی که غیرتی شدی؟
جونگکوک: عزیزم منم با احترام پارت میکنم
ات: من تا اخر عمرم هرکاری بگین انجام میدم
و افسانه ها میگن ات تا یکماه تا میخواست کاری بکنه اعضا بهش اون روز رو یاداوری میکردن🩷❤
🇹🇭🇪 🇪🇳🇩
بالاخره تمرین فشردهی آهنگ swim تموم شد. عرق از سر و میریختیم، اما حس پیروزی داشتم؛ بالاخره تونسته بودم اون حرکتِ سختِ دنس رو با دقتِ یه دنسرِ حرفه ای مثل جیهوپ اجرا کنم. بچهها هم حسابی خسته بودن؛ جیهوپ روی زمین ولو شده بود و نامجون داشت با بطری آبِش کشتی میگرفت.
جی هوپ: اوففففففف... خسته شدمممممم
جونگکوک: چه عجب تو خسته شدیم
نامجون: بچه ها استزاحت کنین باید لباسامون رو عوض کنیم و بریم جلسه.....
تهیونگ: نهههههههه
یونگی: اینا هم وقت اضافه دارن ها.. هر روز جلسه میزارن
جین: گشنمههههههههه
جیمین: چقدر غر میزنیننننننن پاشین بریم لباس عوض کنیم
اعضا خسته و کوفته راهیِ اتاق رختکن شدن تا لباسهای تمرین رو عوض کنن و برای جلسه بعدی آماده بشن. من که داشتم با تبلتم ور میرفتم تا ضبطِ تمرینمون رو چک کنم، چند دقیقه دیرتر راه افتادم. با ارامش سمت رختکن رفتم. درِ اون سالنِ بزرگِ تمرین همیشه یکم بد قلق بود. بدون اینکه فکر کنم یا حتی در بزنم، با آرنجم ضربهای به دستگیره زدم و با صدای بلند گفتم: «اخخخ! این در رو باید عوضـــ....!»
هنوز جملهام تموم نشده بود که همون لحظه، انگار زمان برای من ایستاد.
همه ی اعضا، وسطِ رختکن، درست در لحظهای که داشتند لباسهای عرقکردهشون رو درمیآوردن تا پیراهنهای تمیز بپوشن و هنوز لباس نداشتن غافلگیر شدن. فضا برای یک ثانیه در سکوت مطلق فرو رفت. ات با چشمهای گشاد شده به اندازهی دو تا نلبکی، و هفت تا پسر که خشکشون زده بود.
جیمین که نزدیک در بود، با سرعتِ نور پیراهنش رو جلوی خودش گرفت و با اون صدای نازکش که حالا از تعجب به لکنت افتاده بود، فریاد زد: «یااااااا! اتتتتتت!»
تهیونگ: تارف نکن بیشتر ببین.... برو دیگههههه
جونگکوک: بدبخت شدیم...
نامجون: چرا خشک شدی برو دیگههههههههه
جین هلش داد بیرون و و میخواست در رو روش ببنده
ات که مغزش انگار فرمت شده بود، فقط تونستم یک کلمهی نامفهوم شبیه به "اووووه" بگه
هنوز جین در رو نبسته بود که صدای خندههای عصبیِ تهیونگ و غرغرهایِ نامجون پشت در پیچید.
نامجون:برو دیگه نگاه دارهههه..هرچی میخواستی دیدی دیگه..
تهیونگ:هیونگ من به چی دارم دقیقا میخندم؟
ات ویو
من همونجا پشت در تکیه دادم به دیوار و صورتش رو با دستام پوشوندم. حالا چطور دوباره برم تو و باهاشون چشم تو چشم بشم؟ فکر کنم تا آخرِ تورِ جهانی باید با ماسک و عینک آفتابی توی تمرینها حاضر میشدم! ایییی خداااا چرا همیشه حواس پرتممممممم.... بدبخت شدم، ولی جونگکوک چه بدنی داره،سیکس پک هاش... چی میگی بابا گمشو بریم زودتر تا گند بیشتری نزدم
پایان ویو
اعضا اومدن بیرون و ات رفت پیششون
ات: میگمــ....
جین: ادامه نده، با خودت فکر نکردی چرا ما ذخت کن هامون جدائه چرا اصلا در رو بستیم و(رپ سوکجینی)
ات: غلط کردم.. اقا من شتر دیدم ندیدم
تهیونگ: افرین... ولی بعدا من پدر تو یکی رو در میارم(غیرتی)
ات: ببخشید ولی دوست پسرمی بابامی چیمی که غیرتی شدی؟
جونگکوک: عزیزم منم با احترام پارت میکنم
ات: من تا اخر عمرم هرکاری بگین انجام میدم
و افسانه ها میگن ات تا یکماه تا میخواست کاری بکنه اعضا بهش اون روز رو یاداوری میکردن🩷❤
🇹🇭🇪 🇪🇳🇩
- ۱.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط