my favorite doctor
توی راه بودن و همراه دوستش داشت برای تفریح به مسافرت میرفت. همه چیز عالی بود که ناگهان با پیچیدن یه کامیون جلوشون کنترل ماشینشون از دستش در رفت و دره ی کنار جاده پذیرای ماشین و هر دو مسافرش شد...
با صدایی چشماش رو باز کرد. با محیط جدیدی روبرو شد.اتاق سفید رنگی که از تمیزی برق میزد. یادش نمیومد که چی شده و کجاست. میخواست از جاش بلند بشه اما درد بدنش نمیذاشت. دستگاه های متعددی بهش متصل بود که نشون میداد توی بیمارستانه. مدتی بعد در اتاق باز شد و دختری با روپوش سفید وارد اتاق شد که به نظر دکتر بود
دکتر:به به میبینم که به هوش اومدی
هیون:من کجام؟
دکتر:توی بیمارستان تصادف کرده بودی.خب بگو ببینم اسمت چیه؟
هیون:اسمم؟ هوانگ هیونجین
دکتر شروع کرد به معاینه اون و در همین حین معاینه ازش سوال هم میپرسید
دکتر: میدونی چن سالته؟
هیون:28 سالمه
دکتر:خب از بچگیت چی؟ چیزی یادت میاد؟
هیون:اره بچگیم رو یادمه. خانواده ام و دوستام رو هم یادمه
دکتر:خب هیونجین شی اخرین باری که یادته کجا بودی؟
هیون:توی دانشگاه با دوستام بودم و دیگه چیزی یادم نمیاد
دکتر:خب یه خبر خوب برات دارم هیونجین شی یه خبر بد
هیون:خبر خوب رو اول بگید لطفا
دکتر:ضربه ای که به سرت خورده اونقدر شدید نبوده که اسیب مغزی شدید ایجاد کنه و خاطراتت فراموش بشه و در حدی بوده که اتفاقات اخیر رو یادت نمیاد که اونم برمیگرده و یادت میاد
هیون:و خبر بد؟
دکتر:با توجه به وضعیت بدنی و شکستگی هاتون فعلا مهمون ما هستید
هیون:خانواده ام چی؟ اونا کجان؟
دکتر:مادرت چند روزی که بیهوش بودی رو اینجا بود و چشم روی هم نذاشته بود برای همین من فرستادم شون برن یکم استراحت کنن گفتم خودم حواسم بهت هست
هیون:اسم شما چیه دکتر؟
دکتر:دکتر لی هستم. لی دایون
هیون:خوشبختم دکتر لی
دکتر:نگران نباش خیلی زود اون یه کم خاطرات اخیر رو که فراموش کردی رو به یاد میاری.
هیون:ممنون
ا«ین یه دو پارتی از هیونجین هست. امیدوارم خوشتون بیاد»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
با صدایی چشماش رو باز کرد. با محیط جدیدی روبرو شد.اتاق سفید رنگی که از تمیزی برق میزد. یادش نمیومد که چی شده و کجاست. میخواست از جاش بلند بشه اما درد بدنش نمیذاشت. دستگاه های متعددی بهش متصل بود که نشون میداد توی بیمارستانه. مدتی بعد در اتاق باز شد و دختری با روپوش سفید وارد اتاق شد که به نظر دکتر بود
دکتر:به به میبینم که به هوش اومدی
هیون:من کجام؟
دکتر:توی بیمارستان تصادف کرده بودی.خب بگو ببینم اسمت چیه؟
هیون:اسمم؟ هوانگ هیونجین
دکتر شروع کرد به معاینه اون و در همین حین معاینه ازش سوال هم میپرسید
دکتر: میدونی چن سالته؟
هیون:28 سالمه
دکتر:خب از بچگیت چی؟ چیزی یادت میاد؟
هیون:اره بچگیم رو یادمه. خانواده ام و دوستام رو هم یادمه
دکتر:خب هیونجین شی اخرین باری که یادته کجا بودی؟
هیون:توی دانشگاه با دوستام بودم و دیگه چیزی یادم نمیاد
دکتر:خب یه خبر خوب برات دارم هیونجین شی یه خبر بد
هیون:خبر خوب رو اول بگید لطفا
دکتر:ضربه ای که به سرت خورده اونقدر شدید نبوده که اسیب مغزی شدید ایجاد کنه و خاطراتت فراموش بشه و در حدی بوده که اتفاقات اخیر رو یادت نمیاد که اونم برمیگرده و یادت میاد
هیون:و خبر بد؟
دکتر:با توجه به وضعیت بدنی و شکستگی هاتون فعلا مهمون ما هستید
هیون:خانواده ام چی؟ اونا کجان؟
دکتر:مادرت چند روزی که بیهوش بودی رو اینجا بود و چشم روی هم نذاشته بود برای همین من فرستادم شون برن یکم استراحت کنن گفتم خودم حواسم بهت هست
هیون:اسم شما چیه دکتر؟
دکتر:دکتر لی هستم. لی دایون
هیون:خوشبختم دکتر لی
دکتر:نگران نباش خیلی زود اون یه کم خاطرات اخیر رو که فراموش کردی رو به یاد میاری.
هیون:ممنون
ا«ین یه دو پارتی از هیونجین هست. امیدوارم خوشتون بیاد»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
- ۱۱.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط