دستهایش سرد سرد بودند گویی انگار تمام تنهایی و غم اندو
دستهایش سردِ سرد بودند ، گویی انگار تمام تنهایی و غم اندوهی که در سراسر زندگیش جاری بود در دستهایش جمع شده بودند.
نمیدانست باید چهکار کند، نمیدانست حتی میتواند با این همه غم و اندوه کنار بیاید و خودش را نبارد؟
هزاران علامت سوال در ذهنش بود و همه آنها به هیچ میرسیدند، مثل همیشه..
این ها..فقط جزئی از زندگی کسل کننده و یکنواخت او بود.
نمیدانست باید چهکار کند، نمیدانست حتی میتواند با این همه غم و اندوه کنار بیاید و خودش را نبارد؟
هزاران علامت سوال در ذهنش بود و همه آنها به هیچ میرسیدند، مثل همیشه..
این ها..فقط جزئی از زندگی کسل کننده و یکنواخت او بود.
- ۱۸۰
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط