☆رانداخر☆
☆رانداخر☆
part20
ات: از اتاق زدم بیرون...... داشتم میرفتم که جونگکوک دستم روگرفت......... ولم کن دست ک. ثیفت روبهم نزن
جونگکوک: ات وایسا به حرف هام گوش بده «جدی»
ات: واسه من جدی نشون جدی بودنت روباید برای اون دختر میزاشتی... دوباره خواستم برم که محکم دستم رو کشید نزدیکش شدم چشماش روروی صورتم چرخوند ولی من صورتم رو کردم اونور به زمین نگاه کردم ولم کن دیگه این چیزاروی من تاثیر نداره
جونگکوک: پس چرا بدنت داره میلرزه
ات:......
جونگکوک: تو میدونی اگه بری من زنده نمیمونم بعد میخوای تنهام بزاری
ات: گیرم اون دختره به زور تورو بوسید پس چرا داخل این دوما انقدر باهام سرد بودی چرا مثل شبای دیگه بغلم نمیکردی«گریه اروم»
جونگکوک: اون بخاطر یچیز دیگه بود
ات: جونگکوک بهونه نیار داری دروغ میگی ولم کن میخوام برم
جونگکوک: چرادلیلش رونمیپرسی«داد»
ات: چون نمیخوام دروغ هاتو بشنوم«داد»
جونگکوک: ات لطفا گوش بده
ات: جونگکوک نمیخوام چیزی بشنوم..... دستش رو از توی دست جونگکوک میکشه بیرون از خونه میزنه بیرون ی ماشین میگیره میره خونه باباش«به درک»
ات: رفتم در زدم بادیگارد دررو باز کرد با دیدنم تعظیم کرد رفتم داخل اتاقم ودررو بستم گریم بند نمی وامد همونطوری خوابم برد
ویو۵ساعت بعد:
ات: باصدای بابام از خواب بلند شدم
ب. ات: سلام دخترم..... خوبی... چه عجبب سری به مازدی
ات: دوباره زدم زیر گریه....
ب. ات: عه چی شد؟ خوبی......
ات: بابا..... مگه من چی کم داشتم
ب. ات: ات نمی فهمم چی میگی درست بگو ببینم چی شده؟
ات: بابا جونگکوک بهم خیانت کرده «گریه شدید»
ب. ات: چی؟ مگه میشه باکی تو از کجا میدونی
ات:همچی رو براش تعریف میکنه
ب. ات: خب..... چرا نزاشتی جونگکوک برات توضیح بده
ات:چون میدونم میخواد دروغ بگه
ب. ات: میخوای چکار کنی؟
ات: تلاق
ب. ات: یعنی باهم تا الان رابطه نداشتین؟
ات: نه
ب. ات: خب همینه دختر جونگکوک باهات سرد شده چون تو نمیزاری بهت دست بزنه اون برای رفع نیاز.. جنسی. ش به تو نیاز داره
ات: حرف های بابام منطقی بود ولی........ به هر حال خیانت کرده...... ولی من میخوام تلاق بگیرم
ب. ات: اوکیه فردا میریم دادگاه ولی شخصیت مارو لو ندی «مافیا منظورشه»
ات: وا بابا مگه دیونه ام
ب. ات: تو دیونه خودمی
ات: بابا من بزرگ شدم دیگه
ب. ات: بیخیال بریم شام بخوریم؟
ات: بریم............. رفتیم سر میزشام همونطورکه معلومه هزارتا کلفت داره بابام برای همین شامش سروقت درست وحاضر بود........ غذا از گلوم نمیرفت پایین همیشه با جونگکوک غذا میخوردم....... هعیی خدا دلم براش تنگ شده، دوباره بغض کردم ولی نباید کم بیارم..... خدام رو خوردم و رفتم تو اتاقم به گوشیم نگاه کردم جونگکوک ی عالمه پیام فرستاده.......
part20
ات: از اتاق زدم بیرون...... داشتم میرفتم که جونگکوک دستم روگرفت......... ولم کن دست ک. ثیفت روبهم نزن
جونگکوک: ات وایسا به حرف هام گوش بده «جدی»
ات: واسه من جدی نشون جدی بودنت روباید برای اون دختر میزاشتی... دوباره خواستم برم که محکم دستم رو کشید نزدیکش شدم چشماش روروی صورتم چرخوند ولی من صورتم رو کردم اونور به زمین نگاه کردم ولم کن دیگه این چیزاروی من تاثیر نداره
جونگکوک: پس چرا بدنت داره میلرزه
ات:......
جونگکوک: تو میدونی اگه بری من زنده نمیمونم بعد میخوای تنهام بزاری
ات: گیرم اون دختره به زور تورو بوسید پس چرا داخل این دوما انقدر باهام سرد بودی چرا مثل شبای دیگه بغلم نمیکردی«گریه اروم»
جونگکوک: اون بخاطر یچیز دیگه بود
ات: جونگکوک بهونه نیار داری دروغ میگی ولم کن میخوام برم
جونگکوک: چرادلیلش رونمیپرسی«داد»
ات: چون نمیخوام دروغ هاتو بشنوم«داد»
جونگکوک: ات لطفا گوش بده
ات: جونگکوک نمیخوام چیزی بشنوم..... دستش رو از توی دست جونگکوک میکشه بیرون از خونه میزنه بیرون ی ماشین میگیره میره خونه باباش«به درک»
ات: رفتم در زدم بادیگارد دررو باز کرد با دیدنم تعظیم کرد رفتم داخل اتاقم ودررو بستم گریم بند نمی وامد همونطوری خوابم برد
ویو۵ساعت بعد:
ات: باصدای بابام از خواب بلند شدم
ب. ات: سلام دخترم..... خوبی... چه عجبب سری به مازدی
ات: دوباره زدم زیر گریه....
ب. ات: عه چی شد؟ خوبی......
ات: بابا..... مگه من چی کم داشتم
ب. ات: ات نمی فهمم چی میگی درست بگو ببینم چی شده؟
ات: بابا جونگکوک بهم خیانت کرده «گریه شدید»
ب. ات: چی؟ مگه میشه باکی تو از کجا میدونی
ات:همچی رو براش تعریف میکنه
ب. ات: خب..... چرا نزاشتی جونگکوک برات توضیح بده
ات:چون میدونم میخواد دروغ بگه
ب. ات: میخوای چکار کنی؟
ات: تلاق
ب. ات: یعنی باهم تا الان رابطه نداشتین؟
ات: نه
ب. ات: خب همینه دختر جونگکوک باهات سرد شده چون تو نمیزاری بهت دست بزنه اون برای رفع نیاز.. جنسی. ش به تو نیاز داره
ات: حرف های بابام منطقی بود ولی........ به هر حال خیانت کرده...... ولی من میخوام تلاق بگیرم
ب. ات: اوکیه فردا میریم دادگاه ولی شخصیت مارو لو ندی «مافیا منظورشه»
ات: وا بابا مگه دیونه ام
ب. ات: تو دیونه خودمی
ات: بابا من بزرگ شدم دیگه
ب. ات: بیخیال بریم شام بخوریم؟
ات: بریم............. رفتیم سر میزشام همونطورکه معلومه هزارتا کلفت داره بابام برای همین شامش سروقت درست وحاضر بود........ غذا از گلوم نمیرفت پایین همیشه با جونگکوک غذا میخوردم....... هعیی خدا دلم براش تنگ شده، دوباره بغض کردم ولی نباید کم بیارم..... خدام رو خوردم و رفتم تو اتاقم به گوشیم نگاه کردم جونگکوک ی عالمه پیام فرستاده.......
- ۴۳.۰k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط