{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل نهم | هیونجین

فصل نهم | هیونجین
صدای نوار تمام شد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
هیچ‌کس برای چند ثانیه حرف نزد.
همه هنوز به همان صندلی خالی خیره بودند.
هان بالاخره آرام گفت:
— خب...
هیچ‌کس جواب نداد.
— من فکر می‌کنم الان وقتشه که بگیم این خونه رسماً از ما متنفره.
سونگمین بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— یا تو زیادی حرف می‌زنی.
هان اخم کرد.
— اینم یه احتمال هست.
چان به ساعتش نگاه کرد.
۰۰:۳۱
این بار عقربه‌ها حرکت نمی‌کردند.
چان نفسش را بیرون داد.
— حداقل ساعت ثابت شده.
لی‌نو گفت:
— هنوز مطمئن نیستیم.
فلیکس همان‌جا ایستاده بود.
چشمش روی صندلی بود.
چیزی اذیتش می‌کرد.
چیزی که نمی‌توانست توضیحش دهد.
عکس هنوز در دستش بود.
دوباره آن را نگاه کرد.
هشت نفر در خانه بودند.
اما فقط خودش واضح بود.
و آن شخص روی صندلی...
لباس خودش را پوشیده بود.
فلیکس آرام عکس را پایین آورد.
— هیونجین...
هیونجین سرش را بلند کرد.
— چی؟
فلیکس عکس را به سمتش گرفت.
— تو چیزی توی این عکس می‌بینی؟
هیونجین عکس را گرفت.
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد گفت:
— نه.
فلیکس به او خیره شد.
— مطمئنی؟
— آره.
اما جوابش زیادی سریع بود.
فلیکس متوجه شد.
— هیونجین.
هیونجین دوباره عکس را نگاه کرد.
— چی؟
— چرا داری دروغ می‌گی؟
اتاق ساکت شد.
هان آهسته گفت:
— اوه...
چانگبین به هان نگاه کرد.
— ساکت.
— چیزی نگفتم.
هیونجین عکس را روی میز گذاشت.
— من دروغ نگفتم.
فلیکس جلو رفت.
— پس چرا از وقتی عکس رو دیدی، حتی یک بار هم به اون قسمت نگاه نکردی؟
هیونجین جواب نداد.
لی‌نو آرام گفت:
— چون می‌دونه چی توشه.
هیونجین سرش را بالا آورد.
نگاهش برای اولین بار جدی شد.
— من فقط...
مکث کرد.
— یه حس عجیبی دارم.
فلیکس پرسید:
— چه حسی؟
هیونجین به عکس نگاه کرد.
— حس می‌کنم این عکس رو قبلاً دیدم.
فلیکس آرام گفت:
— کِی؟
— نمی‌دونم.
هان زیر لب گفت:
— این خونه همه‌مون رو دچار مشکل حافظه کرده.
سونگمین گفت:
— تو از قبل هم مشکل حافظه داشتی.
— ممنون که یادآوری کردی.
چانگبین خندید.
اما هیونجین هنوز جدی بود.
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
— یه چیز دیگه هم هست.
همه به او نگاه کردند.
— وقتی در رو باز کردیم...
مکث کرد.
— من صدای چیزی رو شنیدم.
چان پرسید:
— چی؟
هیونجین آرام گفت:
— صدای قدم‌های خودم.
فلیکس ابروهایش را بالا برد.
— قدم‌های خودت؟
— آره.
— یعنی چی؟
هیونجین به راهروی بیرون اتاق نگاه کرد.
— قبل از اینکه وارد اتاق بشیم، صدای قدم‌هایی از راهرو می‌اومد.
لی‌نو پرسید:
— چند نفر؟
هیونجین جواب داد:
— یک نفر.
سکوت.
— و قدم‌ها...
هیونجین مکث کرد.
— دقیقاً مثل راه رفتن من بود، منظورم مکث ها و فشاری که قدم هاش به پاش می‌آورد که باعث می‌شد وُلوم صدا کنترل بشه دقیقا انگار من بودم
هان آرام گفت:
— نه.
این بار هیچ شوخی‌ای در صدایش نبود.
— این یکی رو اصلاً دوست ندارم.
ناگهان...
تق.
صدایی از بیرون اتاق آمد.
همه برگشتند.
یک قدم.
تق.
قدم دوم.
تق.
قدم سوم.
فلیکس به در خیره شد.
هیونجین آرام گفت:
— همونه.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط