part
part: ⁴⁰
عشق بی رنگ
تا منو دید با تعجب نگام کرد..
یونجی: ا.ت؟ خودتی؟
نکته:
یونجی تازه ¹⁸ سالش شده..
ا.ت: اوهوم خودمم.. مین یونجی.. دلم واست تنگ شده بود..
بلند شدم که محکم بغلم کرد.. سرمو گذاشتم رو شونش..
یونجی: روزی که فرار کردی.. خانوم چوی داشت دیوونه میشد.. میگفت باید برگرده همینجا.. هعی..
ا.ت: هعیییی.. راستی.. تو چطور اومدی بیرون؟
یونجی: خوب.. یه اقای مهربونی.. به اسم سونجه اومد و منو به سرپرستی گرفت.. الانم باهم نامزدیم..
ا.ت: جدییییی؟
یونجی: اوهوم..
ا.ت: پس مبارکه..
یونجی: مرسی عزیزم..
کوک: ایشون کی باشن؟
یونجی: چقد دوست پسرت جذابه.. اهم.. مین یونجی هستم.. رفیق قدیمی ا.ت.. خوشبختم..
ا.ت: چی داری میگی؟ دوست پسر چی؟
کوک: من دوست پسر ا.ت نیستم..
یونجی: هعی.. هنوزم سینگلی؟
ا.ت: عااا.. خوب اره..
جونگکوک با چشمای گرد شده بهم زل زد که بهش یه نگاه استرسی انداختم که منظورمو گرفت.. سرشو کرد تو گوشیش..
یونجی: خوب سفارشتون؟
کوک: یه قهوه تلخ.. با خامه..
یونجی: بله.. و شما؟
از زیر میز بهش یه لگد انداختم و گفتم: منم همون قهوه تلخ.. ولی روش شکلات شیرین بذار.. ممنون..
یونجی: چشم..
بهم یه چشمک شیطون زد.. بعدشم رفت سر کارش..
کوک: چرا بهش گفتی سینگلی؟ مگ تو با تهیونگ وارد رابطه نشدی؟
ا.ت: دلیل نمیشه همه بخوان از رابطه من خبردار شن.. ممنون که لو ندادی..
کوک: خواهش میکنم..
بعد از ¹⁴ مین سفارشمون رو اوردن.. اروم مشغول خوردن شدم.. خیلی خوشمزه بود..
یکم با جونگکوک شی گرم گرفتیم.. مطمئنم این اشکالی نداره... داشتیم حرف میزدیم که یهو گفت..
کوک: ا.ت.. اگ.. بهت بگم که.. مامانت رو پیدا کردیم.. چیکار میکنی؟
با چشمایی که از داخلش تعجب میبارید نگاش کردم..
ا.ت: منظورت چیه؟
کوک: خوب.. چند روز پیش.. یونگی..
از طریق دی ان ای پیداش کرده...مامانت رو پیدا کردیم..
ا.ت: ی.. ینی.. مامانی منو پیدا کردید؟
کوک: اوهوم..
یه لبخند خیلی بزرگ زدم
ا.ت: ممنونم.. از همتون ممنونممم.. باید یونگی هیونگ رو ببینم.. باید ازش تشکر کنم.. کجا میتونم ببینمش؟
کوک: اروممم.. یونگی با تهیونگ رفته معموریت..
با حرفش قیافم پوکر شد... هعی..
بعد از نیم ساعت قهوه مون رو خوردیم.. حساب کرد.. پاشدیم اومدیم بیرون.. خیابونا خلوت بود... فقط تعداد کمی از مردم در حال راه رفتن بودن.. ینی.. میتونم پیش مامانم خوشحال زندگی کنم؟ خیلی دلم میخواد بغلش کنم.. موهامو ناز کنه.. واسم قصه بگه تا خوابم ببره؟
جونگکوک ویو
خیلی خوشحال شد..داشتیم باهم قدم میزدیم..چتر رو رویه سرش گرفته بودم..
تو فکر بود و اصن حرف نمیزد..مدام با انگشتاش بازی میکرد..اگ..یه جای دیگه..یه جور دیگه ملاقاتت میکردم.. بدون شک تورو مال خودم میکردم.. چه بخوای.. چه نخوای.. ولی الان مال تهیونگی...
عشق بی رنگ
تا منو دید با تعجب نگام کرد..
یونجی: ا.ت؟ خودتی؟
نکته:
یونجی تازه ¹⁸ سالش شده..
ا.ت: اوهوم خودمم.. مین یونجی.. دلم واست تنگ شده بود..
بلند شدم که محکم بغلم کرد.. سرمو گذاشتم رو شونش..
یونجی: روزی که فرار کردی.. خانوم چوی داشت دیوونه میشد.. میگفت باید برگرده همینجا.. هعی..
ا.ت: هعیییی.. راستی.. تو چطور اومدی بیرون؟
یونجی: خوب.. یه اقای مهربونی.. به اسم سونجه اومد و منو به سرپرستی گرفت.. الانم باهم نامزدیم..
ا.ت: جدییییی؟
یونجی: اوهوم..
ا.ت: پس مبارکه..
یونجی: مرسی عزیزم..
کوک: ایشون کی باشن؟
یونجی: چقد دوست پسرت جذابه.. اهم.. مین یونجی هستم.. رفیق قدیمی ا.ت.. خوشبختم..
ا.ت: چی داری میگی؟ دوست پسر چی؟
کوک: من دوست پسر ا.ت نیستم..
یونجی: هعی.. هنوزم سینگلی؟
ا.ت: عااا.. خوب اره..
جونگکوک با چشمای گرد شده بهم زل زد که بهش یه نگاه استرسی انداختم که منظورمو گرفت.. سرشو کرد تو گوشیش..
یونجی: خوب سفارشتون؟
کوک: یه قهوه تلخ.. با خامه..
یونجی: بله.. و شما؟
از زیر میز بهش یه لگد انداختم و گفتم: منم همون قهوه تلخ.. ولی روش شکلات شیرین بذار.. ممنون..
یونجی: چشم..
بهم یه چشمک شیطون زد.. بعدشم رفت سر کارش..
کوک: چرا بهش گفتی سینگلی؟ مگ تو با تهیونگ وارد رابطه نشدی؟
ا.ت: دلیل نمیشه همه بخوان از رابطه من خبردار شن.. ممنون که لو ندادی..
کوک: خواهش میکنم..
بعد از ¹⁴ مین سفارشمون رو اوردن.. اروم مشغول خوردن شدم.. خیلی خوشمزه بود..
یکم با جونگکوک شی گرم گرفتیم.. مطمئنم این اشکالی نداره... داشتیم حرف میزدیم که یهو گفت..
کوک: ا.ت.. اگ.. بهت بگم که.. مامانت رو پیدا کردیم.. چیکار میکنی؟
با چشمایی که از داخلش تعجب میبارید نگاش کردم..
ا.ت: منظورت چیه؟
کوک: خوب.. چند روز پیش.. یونگی..
از طریق دی ان ای پیداش کرده...مامانت رو پیدا کردیم..
ا.ت: ی.. ینی.. مامانی منو پیدا کردید؟
کوک: اوهوم..
یه لبخند خیلی بزرگ زدم
ا.ت: ممنونم.. از همتون ممنونممم.. باید یونگی هیونگ رو ببینم.. باید ازش تشکر کنم.. کجا میتونم ببینمش؟
کوک: اروممم.. یونگی با تهیونگ رفته معموریت..
با حرفش قیافم پوکر شد... هعی..
بعد از نیم ساعت قهوه مون رو خوردیم.. حساب کرد.. پاشدیم اومدیم بیرون.. خیابونا خلوت بود... فقط تعداد کمی از مردم در حال راه رفتن بودن.. ینی.. میتونم پیش مامانم خوشحال زندگی کنم؟ خیلی دلم میخواد بغلش کنم.. موهامو ناز کنه.. واسم قصه بگه تا خوابم ببره؟
جونگکوک ویو
خیلی خوشحال شد..داشتیم باهم قدم میزدیم..چتر رو رویه سرش گرفته بودم..
تو فکر بود و اصن حرف نمیزد..مدام با انگشتاش بازی میکرد..اگ..یه جای دیگه..یه جور دیگه ملاقاتت میکردم.. بدون شک تورو مال خودم میکردم.. چه بخوای.. چه نخوای.. ولی الان مال تهیونگی...
- ۸.۳k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط