{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من؟!

من؟!
نمیدونم راستش ،
راجب خودم چیز زیادی نمیدونم ،
جز اینکه واقعا خستم و فکرم خیلی درگیره . تمومِ روز تلاشمو میکنم تا ذهنم فکرای مزخرف نکنه ولی وقتی که شب میشه ، وقتی که رو تختم دراز میکشم ، اون سیاهی میاد سراغم . میوفته به جونم و تا خودِ صبح من هزاربار میمیرم و وقتی که هوا روشن شد دوباره لبخند میزنم تا کسی چیزی نفهمه ؛
دیدگاه ها (۲)

رمان راز ناشناخته part:1۳ویو هیوناهنوز توی شوک بودم آخه هیون...

وقتی پینترست نداری و عکس قحطه🗿: خببببب سناریو درخواستی برای ...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_سومچشماش برام آشنا بود..درسته؛همون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط