{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرنسس من ۱۶

چند ساعتی گذشته بود. برق‌ها ناگهان خاموش شدند و



اتاق در تاریکیِ سنگینی فرو رفت. ا/ت که فکر می‌کرد




شاید این بهترین فرصت برای فرار است، با احتیاط خودش




را به سمت پنجره رساند. دلش می‌خواست هر طور شده از



آنجا بیرون برود، حتی اگر مجبور باشد درد را نادیده بگیرد.




اما همین که پایش را از لبه‌ی پنجره پایین گذاشت،



تعادلش را از دست داد. بدنش به‌یک‌باره لغزید و با شدت



به زمین افتاد. پاهایش به‌طرزی وحشتناک پیچ خوردند و



صدای فریاد و گریه‌اش در سکوتِ شب پیچید.



صدای فریادِ دردناکِ ا/ت مثل شکافی در دلِ آن سکوتِ



مرگبار بود. او روی زمینِ سرد و سختِ زیر پنجره افتاده بود



و دردی وحشتناک، مثل فرو رفتنِ هزاران سوزنِ داغ، از مچ




پایش تا عمقِ استخوانش تیر می‌کشید. پایش در



زاویه‌ای بد پیچیده بود و او حتی نمی‌توانست کوچک‌ترین



تکانی به خودش بدهد.




هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای دویدنِ قدم‌های


سریع از داخلِ راهرو شنیده شد. درِ اتاق با شدت باز شد و



بعد از لحظه‌ای، قامتِ بلندِ جونگ‌کوک در چهارچوبِ در



ظاهر شد. او با دیدنِ پنجره‌ی باز و جای خالیِ ا/ت، زیر لب


لعنتی فرستاد و بدونِ معطلی خودش را به پایین رساند.


او در یک چشم‌به‌هم‌زدن بالای سرِ ا/ت بود. صورتِ


جونگ‌کوک از خشم و نگرانیِ هم‌زمان برافروخته شده بود.


وقتی دید ا/ت از درد به خودش می‌پیچد و اشک‌هایش


روی زمین می‌ریزد، بی‌درنگ زانو زد.

جونگ کوک : «لعنت بهت... لعنت به تو، دختر! مگه بهت

نگفتم؟!»

صدایش از عصبانیت می‌لرزید، اما وقتی دستش را به


سمتِ پایِ ورم‌کرده‌ی او برد، حرکاتش به طرز عجیبی



بااحتیاط بود. ا/ت از شدتِ درد هق‌هق می‌کرد و حتی


نمی‌توانست حرف بزند.


جونگ‌کوک بدونِ اینکه منتظرِ حرفی بماند، بازوهایش را


زیر بدنِ او سُر داد و او را مثل یک پرِ کاه از روی زمین بلند


کرد. ا/ت ناخودآگاه از شدتِ درد و ترس، به پیراهنِ او


چنگ زد و سرش را به سینه‌اش فشرد.



جونگ‌کوک در حالی که او را محکم در آغوش گرفته بود و



به سمتِ عمارت برمی‌گشت، با لحنی که بینِ غرش و زمزمه


بود، کنارِ گوشش گفت:

«دیدی چیکار کردی؟ دیدی با خودت چیکار کردی، لجباز؟


حالا راضی شدی؟ می‌خواستی فرار کنی؟ با این پا؟»



او واردِ اتاق شد و ا/ت را با ملایمتی که با کلماتِ تندش



تضاد داشت، روی تخت گذاشت. چراغ را روشن کرد.


وضعیتِ پا خیلی بدتر از قبل به نظر می‌رسید؛ مچِ پا کاملاً


کبود و متورم شده بود.


جونگ‌کوک نفسِ عمیقی کشید تا خشمش را کنترل کند.


او مقابلِ ا/ت نشست و به چشم‌هایِ غرقِ اشکِ او خیره


شد.

جونگ کوک : «حالا دیگه گریه نکن... چون این تازه اولِ



دردته. باید جا بندازمش، وگرنه تا صبح از هوش می‌ری.»


او دستش را به سمتِ مچِ پایِ پیچ‌خورده برد و نگاهش را


به نگاهِ لرزانِ ا/ت دوخت.

جونگ کوک : «بهم نگاه کن، ا/ت... فقط به من نگاه کن و


دستم رو محکم بگیر. باشه؟»




باییییی
دیدگاه ها (۱)

پرنسس من ۱۷

پرنسس من ۱۵

پرنسس من پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط