سرنوشت
سرنوشت
(ویو من)
خب بچههااااا 😭
ظاهراً شوگا فهمیده رایا شده پاشنه آشیلش...
ولی خب این تازه اولشه 👀
(ویو رایا)
روز بعد، شوگا زودتر از همیشه از خونه رفت.
قبل از رفتنش فقط یه جمله بهم گفت.
شوگا: امروز تنها از خونه خارج نشو.
رایا: باشه.
شوگا: قول؟
رایا: قول.
شوگا پیشونیم رو آروم بوسید.
شوگا: دختر خوب.
بعد رفت.
چند ساعت گذشت.
اجوما مشغول کارهای خونه بود و من توی اتاقم نشسته بودم.
ناگهان گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
رایا: الو؟
هیچ جوابی نیومد.
رایا: الو؟
صدای مردی از اون طرف خط اومد.
مرد: سلام خانوم رایا.
رایا: شما؟
مرد: فقط یه پیام برای رئیستون داریم.
رایا: چه پیامی؟
مرد: بهش بگو... بهتره بفهمه با چه آدمهایی درافتاده.
تماس قطع شد.
همون لحظه صدای افتادن چیزی از پایین اومد.
رایا: اجوما؟!
با عجله از اتاق بیرون رفتم...
اما وقتی به پلهها رسیدم، هیچکس اونجا نبود.
فقط درِ ورودی خونه...
باز مونده بود.
گیلیلیلیلی داره حساس میشههه
(ویو من)
خب بچههااااا 😭
ظاهراً شوگا فهمیده رایا شده پاشنه آشیلش...
ولی خب این تازه اولشه 👀
(ویو رایا)
روز بعد، شوگا زودتر از همیشه از خونه رفت.
قبل از رفتنش فقط یه جمله بهم گفت.
شوگا: امروز تنها از خونه خارج نشو.
رایا: باشه.
شوگا: قول؟
رایا: قول.
شوگا پیشونیم رو آروم بوسید.
شوگا: دختر خوب.
بعد رفت.
چند ساعت گذشت.
اجوما مشغول کارهای خونه بود و من توی اتاقم نشسته بودم.
ناگهان گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
رایا: الو؟
هیچ جوابی نیومد.
رایا: الو؟
صدای مردی از اون طرف خط اومد.
مرد: سلام خانوم رایا.
رایا: شما؟
مرد: فقط یه پیام برای رئیستون داریم.
رایا: چه پیامی؟
مرد: بهش بگو... بهتره بفهمه با چه آدمهایی درافتاده.
تماس قطع شد.
همون لحظه صدای افتادن چیزی از پایین اومد.
رایا: اجوما؟!
با عجله از اتاق بیرون رفتم...
اما وقتی به پلهها رسیدم، هیچکس اونجا نبود.
فقط درِ ورودی خونه...
باز مونده بود.
گیلیلیلیلی داره حساس میشههه
- ۱۴۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط