{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁹

ورود به «آرکان» مثل قدم گذاشتن به یک دنیای موازی بود. خیابان‌های سنگ‌فرش شده، بوی نانِ تازه، و صدایِ همهمه‌ی مردمی که بی‌خبر از وحشتِ بیرون از دیوارها، به زندگی‌شان ادامه می‌دادند. اِلا در کوچه‌های باریک می‌خزید؛ بدنش چنان خسته بود که هر لحظه ممکن بود روی زمین سقوط کند. لباس‌های پاره‌اش و صورتِ زخمی‌اش، او را به وصله‌ی ناجوری در میانِ جمعیتِ آراسته و آرامِ شهر تبدیل کرده بود.

او از مقابلِ مغازه‌ها می‌گذشت و با چشمانی گشاد شده، به دنبالِ راهی برای پنهان شدن می‌گشت. اما انگار تقدیر، نقشه‌ی دیگری داشت. هنوز چند دقیقه از ورودش نگذشته بود که صدایِ چکمه‌های سنگین و منظم، سکوتِ کوچه را درید. گروهی از سربازانِ شهر، با زره‌های براق و نشانِ خاندانِ سلطنتی، در حال گشت‌زنی بودند.

چشمانِ اِلا به یکی از آن‌ها گره خورد. سرباز ایستاد، سرش را کج کرد و با حالتی سوالی به اِلا خیره شد. نگاهِ او به گردن‌بندِ کهنه‌ی اِلا افتاد؛ نشانی که متعلق به قلمروی وُید بود.
سرباز فریاد زد: «اون همونه! بگیریدش!»

اِلا دیگر نایِ دویدن نداشت، اما وحشت، دوباره پاهایش را به کار انداخت. او با تمامِ قدرت شروع به دویدن کرد. از میانِ دست‌فروش‌ها گذشت، بساط‌ها را واژگون کرد و سعی کرد در کوچه‌های مارپیچ گم شود. اما سربازان مثل سایه به دنبالش بودند. در نهایت، در انتهای یک بن‌بست، اِلا به دیوار سرد و سنگی برخورد کرد. راهی برای فرار نبود. سربازان دورش را گرفتند. وقتی دستانِ سرد و آهنینِ آن‌ها بازوانش را گرفت، اِلا فقط چشمانش را بست و در دلش زمزمه کرد: «همه چیز تموم شد.»

چند ساعت بعد، وقتی درهای سنگینِ قصرِ مرکزی باز شد، سکوتِ عجیبی تالار را فرا گرفت. سربازان، اِلا را که دیگر توانِ ایستادن نداشت، به میانِ تالارِ اصلی پرتاب کردند. هفت امپراتور، که در حالِ بحث بر سرِ بحران‌هایِ اخیر بودند، جملگی سکوت کردند. چشمانِ آن‌ها از تعجب گشاد شده بود.
«اون... چطور ممکنه هنوز زنده باشه؟» یکی از آن‌ها با صدایی که از ترس می‌لرزید، زیر لب گفت.
آن‌ها می‌دانستند هیچ‌کس از قلمروی وُید به صورتِ سالم خارج نمی‌شود. اما برای آن‌ها، این موضوع در کسری از ثانیه اهمیتش را از دست داد؛ چرا که خشمِ حاکم، ترسناک‌تر از هر معمایی بود.

پادشاه، با چهره‌ای که از خشمِ مطلق کبود شده بود، از تختش بلند شد. او تحملِ این نافرمانیِ آشکار را نداشت. اِلا، مهره‌ی گمشده‌اش، حالا نه تنها فرار کرده بود، بلکه تحقیرِ بزرگی برای قدرتِ او محسوب می‌شد. پادشاه با صدای سرد و لرزانش دستور داد: «به میدانِ شهر ببریمش. جلویِ چشمِ همه... جلویِ چشمِ اون مردمی که فکر می‌کنن آزادی وجود داره، اعدامش کنید.»

لحظاتی بعد، میدانِ بزرگِ شهر آرکان غرق در هیاهو بود. اِلا را بر روی یک سکوی چوبی، در حالی که دست‌هایش را با زنجیرهای آهنین به ستون‌های دار آویخته بودند، بالا کشیدند. مردم با وحشت و کنجکاوی به او نگاه می‌کردند. طنابِ دار به دورِ گردنِ ظریفش حلقه شده بود و او، در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود، به افق خیره شد.

جلاد به سمتِ اهرمِ اصلی رفت. صدایِ همهمه‌ی جمعیت به سکوتی مرگبار تبدیل شد. اِلا چشمانش را بست؛ او دیگر نمی‌ترسید، او فقط منتظرِ رهاییِ نهایی بود.

ناگهان، هوا تغییر کرد. دمایِ میدان به شکلی باورنکردنی افت کرد. گویی خورشید در میانه‌ی آسمان یخ زد. صدایِ چرخشِ بال‌هایِ سیاه و سنگین، فضا را پر کرد. جلاد دستش روی اهرم خشک شد.
سایه‌ای عظیم، تمامِ میدان را پوشاند.

وُید...

او در میانِ میدان، روی یک صخره‌ی یخی که انگار از زمین جوشیده بود، ظاهر شد. چشمانش که حالا به رنگِ قرمزیِ خون می‌درخشید، به سمتِ سکوی اعدام چرخید. او حتی به سربازان نگاه نکرد؛ نگاهِ تند و بُرنده‌اش فقط روی اِلا بود که در میانِ زمین و آسمان آویزان شده بود.

صدایِ خنده‌ای تلخ و سرد در تمامِ میدان پیچید، خنده‌ای که لرزه بر اندامِ همه انداخت.
وُید با صدایی که گویی از اعماقِ یک جهنمِ باستانی برمی‌خواست، گفت:
«کی به شما اجازه داد... دست روی چیزی که متعلق به منه بذارید؟»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۸)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

ســـــــــلام👋🏻من اومدم با یه معرفی از خودم😁✨اسمم دِلین هست1...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط