{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت میخواید برسونمتون

63^

گفت :« میخواید برسونمتون؟»
گفتم :« می ترسی از اینکه شب کنارت باشم ؟» قاشق را روی میز گذاشته ، بلند شدم.
رفتم پشت سرش. آهسته گفتم :« یادت نیست ؟ ما قبلاً یک دفعه یک شب رو کنار هم صبح کردیم ، روی یک تخت.» انگار مست باشم ، لحنم‌ سنگین و عضلاتم شل شده بود . مست نبودم. این ناشی از تاریکی ، نگاه های بد آن پیرِ سگ و همچنین آن لباس کذایی تنش بود .
سرم را جلو بردم. از تکیه گاه صندلی فاصله گرفت. چند سانتی گردنش ، درحالی که دو دستم را به لبه صندلی اش تکیه داده بودم ، گفتم :« سارا امشب کی خونه میاد ؟» همانطور که سرش را زیر انداخته بود ، ساعت مچی اش را نگریست و گفت :« فکر نکنم دیگه بیاد.»
خدایا! صدایش ترسان بود! شبی که از بالای نعش غرق به خون امیر برگشت ، وقتی میکا به قصد مرگ سیما اعتراف کرد ، زمانی که ویکتور روی ما اسلحه کشید ، و هر زمان هولناک دیگری صدایش را اینگونه نیافته بودم .
این ، درست نقطه ضعف او بود ؛ دقیقاً مانند لحظه‌ای که در هتل بیدار شد و مرا کنار خودش دید ، آنطور ترسیده از جایش بالا پرید . مهر من قطعاً رازی داشت که از نزدیک شدن زنان به دورش می‌هراسید ، حالا یا مذهب مانع می‌شد و یا تعهد به معشوقی. با این حساب قطعاً اگر فرا تر میرفتم مرا مثل موش از خمره روغن بیرون کشیده ای ، بیرون می‌انداخت ؛ با اینکه میشد گردنش را بوسید اما حالا این حرکت جایز نبود.
برگشتم و نشستم.
گفتم:« ما غریبه نیستیم. مگه نه ؟» اصلا مرا نگاه نمیکرد ، فقط طرح گل مرغیِ لبه بشقاب.
گفتم:« خیلی چیزها درمورد همدیگه می‌دونیم. و مشکلات مشترک هم داریم .» هم‌چنان لبه بشقاب. این یعنی پاشو گم شو زنیکه هرزه ، تنهایم بگذار .
قاشقم را برداشتم تا مشغول شوم .گفتم :« تا حالا عاشق شدی ؟» سرش را بلند کرد. هنوز هم مرا نمی‌نگریست . گفت:« مینا خانم من اصلا امشب منظور حرف‌ها و رفتارها تون رو نمیفهمم. »
گفتم:« سوالم خیلی واضحه . دلت جایی بنده مگه نه؟!» گفت :« سیما گفته این‌ها رو از من بپرسید ؟» ته قاشقم را به سینه میز کوبیدم ، بلند گفتم:« من دارم ازت میپرسم نه سیما !» متنفرم از اینکه خودت را به‌ کوچه علی چپ میزنی و وانمود به خنگی می‌کنی عزیزم!
گفت:« نه.»
سعی کردم دست از عصبانیت بردارم و مهربان باشم . گفتم :« اهل تدین نیستی که بگم از خدا میترسی‌ . دلت جایی گیره که از زن‌ها فرار می‌کنی ؟»
گفت:« نه .» دستم را جلو بردم دستش را بگیرم. دستش را زیر میز برد . گفتم:« سیما من رو مأمور نکرده ازت حرف بکشم عزیزم . اون حتی نمیدونه که من الان اینجام.‌ شاید حتی ندونه ما در چه حد بهم دیگه نزدیک هستیم. ولی ما خیلی بهم نزدیکیم . مثل دو تا دوست مگه نه؟» تکیه دادم . دست ناکامم را روی پایم گذاشتم. گفتم:« خوبه که گاهی باهم صحبت کنیم . همون‌طوری که من باهات در مورد مشکلات گذشته ام حرف زدم ، خوبه که تو هم صحبت کنی مگه نه ؟»
از گوشه چشم کمی مرا نگاه کرد. من به قربان خورشید های محجوبت!
گفتم:« میخوام بهت کمک کنم پسر جون. من ازت هفت سال بزرگترم ، چهار تا پیراهن بیشتر پاره کردم و چیزهای بیشتری نسبت به تو میدونم ، میتونم بهت کمک بکنم. میتونی به من اعتماد کنی و من هم نه به سیما نه به هیچکس دیگری چیزی نمیگم .»
دست لای موهایش کشید. به قدری سکوت کرد که خیال کردم لال شده .
گفت :« چنین چیزی نیست. فقط میخوام تنها باشم.» منظورش از چنین چیزی عاشقی بود . پرسیدم :« همجنس‌گرایی ؟» خنده اش گرفت . گفت:« نه .» خندیدم. گفتم:« پس یعنی واقعاً عاشق هیچ کسی نیستی مگه‌ نه؟»
گفت :« نه.»
گفتم :« این بی حوصلگی بخاطر عشق نیست ؟ پس بخاطر چیه ؟» سکوت کرد ، اما این بار درست خیره در چشمانم شده بود.
نگاهم سمت دستانش رفت ، با انگشت هایش بازی می‌کرد.
گفتم :« امشب خیلی حرف زدن برات سخته ؟» سر تکان داد ، مثل پسر بچه ای که رویش نمی‌شد به مادرش بگوید برایش از مرد دست فروش پشمک چوبی بخرد.
گفتم :« هر وقت راحت بودی بیا خونه ی من . چایی میخوریم و حرف می‌زنیم.»
بلند شدم و کیفم را برداشتم . وقتی میخواستم بروم اندکی کنارش ایستاده و گفتم :« من همیشه توی بالکن اتاقم شمعدونیم گل داده ، اما هیچ وقت دیدن شمعدونی هام زورکی نیست .»

_مینا ، شانزدهم اکتبر ، سال سوم ملاقات با مهر وجودم
دیدگاه ها (۶)

64^خسته شدم ای خدا ! پوسیدم در این چهار دیواری‌ .امروز روزنا...

65^در حال نوشتن این برگ میگریم .مهمانی خانه ی‌ سیما دعوت بود...

62^امشب آریا پیام داد که سلام مینا خانم . سارا امشب خانه ماس...

61^آمده ام خانه ی سیما . بعد از نیم سال دوباره میبینمش .محکم...

اگر ازم میپرسیدن بزرگترین اشتباهت چیه?

ددی جئون جونگکوک؛: خواب بود خیلی خوب بود چطوره کهه امشب.. نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط