من
من
ایستاده بودم و
تو از من می رفتی...!
پیچیده بود
صدای رفتنت در بادها...
ستونِ زانوهایم می لرزید و
"زمین خوردن"
کم ترین تلفاتِ دور شدنت بود...!
باید
تنهایی ام را
می زدم زیر بغل
بلند می شدم و چشمهایم را
به محلّ امنی برای گریه کردن می رساندم ؛
گریه اما
درمانِ خوبی نبود!
باید چشمهایم را محکم می بستم ؛
نباید اشک زیادی از من می رفت...
نباید می گذاشتم "تو" از چشم هایم بیفتی!
مُردم تا زنده بمانم ؛
نه بهار بود نه تابستان
نه پاییز بود نه زمستان..!
فصل ، فصلِ فاصله اَت بود
که دیگر با هیچ شعری نتوانستم پُر کنم !
ایستاده بودم و
تو از من می رفتی...!
پیچیده بود
صدای رفتنت در بادها...
ستونِ زانوهایم می لرزید و
"زمین خوردن"
کم ترین تلفاتِ دور شدنت بود...!
باید
تنهایی ام را
می زدم زیر بغل
بلند می شدم و چشمهایم را
به محلّ امنی برای گریه کردن می رساندم ؛
گریه اما
درمانِ خوبی نبود!
باید چشمهایم را محکم می بستم ؛
نباید اشک زیادی از من می رفت...
نباید می گذاشتم "تو" از چشم هایم بیفتی!
مُردم تا زنده بمانم ؛
نه بهار بود نه تابستان
نه پاییز بود نه زمستان..!
فصل ، فصلِ فاصله اَت بود
که دیگر با هیچ شعری نتوانستم پُر کنم !
- ۱.۱k
- ۰۱ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط