{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

پارت اول
.....

صبح با صدای آلارم گوشی که مثل همیشه عذاب آور و بی‌رحم بودچشمانش را باز کرد. اما باز کردن چشمانش به معنای بیدار شدن نبود. هنوز جایی بین خواب و بیداری معلق بود. جایی که رویاها هنوز تمام نشده بودند و واقعیت هنوز شروع نشده بود...
پلک‌هایش سنگین بود. انگار وزنه‌ای روی پلک‌هایش گذاشته بودند. دستانش را بالا آورد و صورتش را مالش داد. پوستش هنوز گرم بود بر اثر تماس با بالش. بوی خواب هنوز از تنش بلند می‌شد. به آرومی خم شد به سمت میز کنار تختش و دست هاش را دراز کرد و گوشیش را از روی میز برداشت و دوباره به حالت قبل برگشت...
انگشت شصتش را به دکمه روشن کنار گوشیش فشار داد. نور سفید صفحه به صورتش خورد و مثل سوزنی در چشمانش فرو رفت. سرش را کمی چرخاند تا از نور فرار کند.
چشمانش را تنگ کرد و به اعداد روی صفحه خیره شد.

``۶:۳۰``

نفسش را بیرون داد. نفسی که نمی‌دانست در سینه‌اش نگه داشته بود.
نیم ساعت. فقط نیم ساعت زمان داشت ...
اهی کشید.
بدنش را به جلو خم کرد. پاهایش از لبه تخت آویزان شدند. کف پاهایش با زمین سرد تماس پیدا کرد و یک لحظه تمام خواب‌آلودگی‌اش رفت. سرمایی که از کف پاها بالا رفت و تمام بدنش را گرفت.
بلند شد.
قدم‌هایش آرام بودند. نه عجله داشت، نه توان عجله کردن. به سمت در سرویس بهداشتی رفت. دستش را دراز کرد و دستگیره را گرفت. سرد بود. تضاد داشت با گرمای بدنش. فشارش داد و در باز شد.
بوی تازگی ، بوی صابون ، بوی نم . همه چیز مثل همیشه بود. همه چیز مثل دیروز و پریروز و هزار روز پیش.
دم‌پایی صورتی‌رنگی کنار در بود. آن را پوشید. کمی بزرگ‌تر از پایش بود، اما اهمیتی نداشت. هیچ چیزی اهمیت نداشت.
جلوی آینه ایستاد.
چشمانش.
چشمان آبی‌اش که همیشه مثل دریاچه‌ای آرام بودند، حالا مثل اقیانوسی طوفانی بودند. پف کرده بودند. قرمز بودند. رگه‌های خون در سفیدی‌شان دیده می‌شد. پلک‌هایش ورم کرده بودند و پوست زیر چشمانش تیره شده بود.
به خودش نگاه کرد
موهایش ژولیده بود. چسبیده به هم. چهره‌اش رنگ پریده بود. لب‌هایش ترک خورده بودند. صورتش هنوز رد اشک را داشت. خشک شده بود، اما جایش مانده بود.
دلیلش را می‌دانست.

دیشب تا ساعت چهار صبح بیدار مانده بود. برای چه؟ برای یک کتاب. برای یک رمان. برای داستانی که قلبش را در دست گرفته بود و به آرامی فشار می‌داد.
رمان جدیدی پیدا کرده بود. . رمانی که نویسنده مورد علاقه‌اش نوشته بود. همان نویسنده‌ای که اولین کتابش را خوانده بود و عاشقش شده بود. همان نویسنده‌ای که کلماتش مثل موسیقی بودند. همان نویسنده‌ای که داستان‌هایش روحش را لمس می‌کردند.
و این رمان... این رمان داستانی داشت که قلبش را خرد کرده بود.
داستانی درباره از دست دادن. درباره عشقی که هرگز به ثمر نرسید. درباره کسی که تمام زندگی‌اش را صرف چیزی کرد که هیچ‌وقت به دست نیاورد.
و جیمین... جیمین با آن شخصیت همذات‌پنداری کرده بود. اشک ریخته بود. اول آرام. بعد با صدا. بعد با تمام وجود.
یک بار، دو بار، صد بار.
تا جایی که دیگر اشکی نداشت. تا جایی که چشمانش سوزش گرفته بودند. تا جایی که سرش درد گرفته بود. تا جایی که قلبش از این همه احساس خسته شده بود.
و حالا، در آینه، نتیجه‌اش را می‌دید.

«خیلی احساساتی‌ای، جیمین.»

آن را همیشه به خودش می‌گفت. همیشه. هر بار که برای یک داستان گریه می‌کرد. هر بار که یک فیلم او را به وحشت می‌انداخت. هر بار که یک آهنگ روحش را به لرزه می‌انداخت.
می‌دانست که این یک ضعف است. می‌دانست که آدم‌های زیادی هستند که این‌طور نیستند. که می‌توانند بخوانند و ببینند و بشنوند بدون اینکه چیزی احساس کنند. بدون اینکه درد را بچشند.
اما او این‌طور نبود.
او کسی بود که احساس می‌کرد. عمیق. شدید. تمام‌قد.
و گاهی این حس کردن او را می‌کشت.

دستش را بالا آورد و به آینه لمس کرد. انگشتانش روی شیشه کشید .
«امروز اولین روز دانشگاهته.»
این فکر مثل یک سطل آب سرد روی سرش ریخت
امروز قرار بود اولین روز دانشگاهش باشد. روزی که هفته‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بود. روزی که باید لباس‌هایش را از قبل آماده کرده بود. روزی که باید با اعتماد به نفس و انرژی وارد می‌شد.
و حالا قرار بود با این چشمان قرمز و پف‌کرده آنجا برود؟
با این صورت رنگ‌پریده؟
آهی کشید که در سینه‌اش مانده بود. صدایش در سرویس بهداشتی پیچید و برگشت.
تقصیر خودش بود.می‌دانست.
اگر دیشب زودتر می‌خوابید، اگر کتاب را کنار می‌گذاشت و می‌گفت بعدا می خوانم .. ..اما آن رمان.
آن رمان ارزشش را داشت.
کسی که سال‌ها منتظر کتابی از نویسنده مورد علاقه‌اش بوده، چگونه می‌تواند آن را نخوانده رها کند؟ کسی که بالاخره آن را پیدا کرده، چگونه می‌تواند بگذارد شب بگذرد و فردا بخواند
دیدگاه ها (۰)

.............................#اتزی #رنگین_کمان #صورتی #سیاه ...

.............................#اتزی #رنگین_کمان #صورتی #سیاه ...

پیر مرد ،یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای ، سرپا خاک آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط