چند ماه قبل و آخرای سال نود و هفت بود که یک شب خسته ...
چند ماه قبل و آخرای سال نود و هفت بود که یک شب خسته و کوفته از راه رسیدم و افتادم رو تختم. بالشتمو کشیدم زیر سرم و گوشیمو برداشتم تا مثل همیشه قبل خواب صحبت های شما رو گوش کنم... چشمام رو بسته بودم که مابین حرف هاتون، صدای شکسته ی یک آدم که از دوست از دست رفتش حرف میزد توجهم رو جلب کرد. تو صحبت هاش میگفت اون تو رو خیلی دوست داشت امیرعلی... عکس هاتو، فیلم ها و نوشته هات رو. بلافاصله بهش پیغام دادم که #سارا کی از دنیا رفت؟ چرا؟ میخواستم ببینم به مراسم خاکسپاری کسی که هیچوقت از نزدیک ندیدمش میرسم یا نه... ساعت ده صبح کنار مسجدی که آدرسش رو گرفته بودم منتظر آمبولانس شدم. وقتی ماشین آرامگاه رسید صدای گریه ها بلند شد و من کسی که همیشه دنیام رو دنبال کرده بود رو از نزدیک دیدم. رفتم جلو و زیر تابوتش رو گرفتم. نمیدونم اونجا بود که ببینه اومدم به دیدنش یا نه اما من اون روز، حس خیلی عجیبی رو تجربه کردم. براش نماز خوندم، از دور وقتی خاک میریختن گریم گرفت و حرف هاش رو که مدت ها پیش برام فرستاده بود، تو ذهنم مرور کردم. برگشتم دانشگاه و سعی کردم حالم رو عوض کنم اما بی فایده بود. به دوستش مجدد پیغام دادم، آدرس اینستاگرامش رو گرفتم تا ببینم حرفی زده که هیچوقت نخونده باشم یا نه، که وقتی رسیدم دیدم این آخرین جمله ست: «ازت ممنونم بابت عکسا و پستای خوبت... موفق باشی.» بی اختیار براش نوشتم: «امیدوارم بهترین جای بهشت زندگی کنی دختر...».
#امیرعلی_ق
هر دختر که دنیا را ترک میکند،
دنیا یک #مادر را از دست میدهد.
#امیرعلی_ق
هر دختر که دنیا را ترک میکند،
دنیا یک #مادر را از دست میدهد.
- ۳.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط