وقتی دوست صمیمیت بود و...[p1]

#استری_کیدز #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن

کلید رو توی قفل در چرخوند و بازش کرد؛ و در همون نگاه اولی که به خونه انداخت تورو دید. روی مبل نشسته بودی و در حال خوندن اون پیاما برای چندمین بار بودی، با صدای آروم هق هق میزدی و انگشتتو روی صفحه گوشی بالا پایین میکردی. کنارت پر از دستمال های خیس بود که برای پاک کردن اشکات ازشون استفاده کرده بودی، کاملا مشخص بود چقدر حالت بده و دیدن همه اینا قلبشو به درد می‌آورد.
سرتو با سمت در چرخوندی و با چشمای خیست بهش نگاهی کردی.
× ه...هیون*گریه هم میکردی*
وسایلاشو روی زمین گذاشت و به سمتت اومد. کنارت،روی مبل،نشست و تورو در آغوش خودش گرفت.
÷ات...
×دیدی...باهام...چی..کار...کرد؟
همونطور که سرتو به سینش چسبونده بود و گریه میکردی حرف میزدی.
× چطور تونست اینطوری ولم کنه چطور تونستتت*گریت شدت گرفت*
÷هیششش آروم باش دختر، آروم باش...*و در همین حال سرتو نوازش میکرد*
× هیون من... همه عشقی که میتونستمو بهش دادم ولی اون..*گریت اجازه نداد حرفتو کامل کنی*
÷ اون لیاقت تورو نداشت ات. نه لیاقت عشقتو، نه لیاقت مهربونی هاتو و نه حتی لیاقت اینکه بخواد برای لحظه ای کنارت نفس بکشه. اون فقط...
×*اجازه ندادی جملشو کامل کنه و خودت کاملش کردی* یه عوضی لاشی بود که از احساساتم سواستفاده کرد
از بغلش در اومدی و اشکاتو پاک کردی. نگار غم توی نگاهت حالا کمتر شده بود. هیونجین متعجب از این حرکت و حرفت بهت نگاه کرد.
÷ ات...
× تو راست میگی هیونی، اون لیاقت منو نداشت.
از روی مبل بلند شدی،لبخندی زدی که معلوم بود ساختگی نیست و دستاتو به کمرت گرفتی و به تنها دوستت خیره شدی‌.
× خب دیگه پاشو اینجا رو جمع کنیم بعد بریم بیرون...
با خاطر این حرفت لبخندی زد و دستی روی سرت کشید.
••
هیونجین دوست چندین سالت بود. میشه گفت رابطه شما از دوتا دوست معمولی گذشته بود و مثل رابطه دوتا خواهر و برادر صمیمی بود. شاید باهم تفاوت های زیادی داشتین ولی چیزی که باعث پایداری رابطتتون تا الان شده بود محبت و توجهی بود که نسبت به همدیگه نشون میدادین. تا جایی که یادته اون همیشه و در هر حالی کنارت بود؛ چه موقعی که به خاطر فارغ التحصیلیت از خوشحالی در حال پرواز بودی و چه الان که تازه رابطه یک سالتو با دوست پسرت تموم ‌کرده بودی و مثل ابر بهار اشک میریختی. البته که تو هم برای اون همچین کسی بودی...
اما یه حسی این وسط وجود داشت،حسی که از نگاه هر دوی شما یک حس یک طرفست ولی اینطور نیست!
از همون یکسال پیش که با دوست پسرت وارد رابطه شدی این حس درون هیونجین بوجود اومد...
دیدگاه ها (۷)

#چندپارتیوقتی پسش میزنی کم کم بارون گرفت و باعث شد سرتو بگیر...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 47 رمان عشق مدرسه ای ویو دم در خونه ی ات و فلیکس : ات: ...

پارت 4 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★بچه ها اسم رمان تغییر کرد...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت 18 رمان❤ عشق مدرسه ای ❤هیونجین: اها ویو ساعت 9 وقتی میخ...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط