{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمانی

زمانی
با تکه‌ای نان سیر می‌شدم
و با لبخندی
به خانه می‌رفتم

اتوبوس‌های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
و انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند


- احمدرضا احمدی -🌼 🌹
دیدگاه ها (۱)

نگاه کن!روی ِدیوار خانه اتجایِ یک پرنده خالی ست...دلتبرایمتن...

از جنگ، از جدایی و نفرت دلم گرفتدلتنگ بازوان توام، صلح تن‌به...

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت...آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگ...

چیزی بگو، مثل بهار!مثلا شکوفه‌کن،و یا ببارمانند رحمتی بر درو...

پارت اول🔥عشق ابدی ما🔥از زبان؟؟امروز داشتم برای مدرسه آماده م...

سفیر کبیر Grand Ambassador

ص۵۹تاقت نداشتم دانشگاه بدون پریسا برایم حکم سلول انفرادی داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط