{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ ‌

‌ ‌
گاهی زندگی مجبورت می کنه کاری رو انجام بدی که دوست نداری ...
من این رو بهتر از هر کسی می دونستم. با گوشت و پوست و‌ استخونم بهش رسیده بودم.‌ واسم یه شعار نبود ، یه تیتر بزرگ وسط قلبم بود. قلبی که حالا مدت ها فقط برای زنده موندن می‌زد نه برای زندگی کردن ... زندگی کردن با چاشنی اجبار چیزی نبود که تو بچگی آرزو کرده باشم ... چیزی نبود که انتخاب کرده باشم ‌... چیزی نبود که تو یک شب تا صبح اتفاق بیفته. اجبار قدم به قدم اومد تو زندگیم ...‌ از چیزای کوچیک شروع شد. از اتفاقاتی که خیلی بی اهمیت بودن...کم کم اجبار تموم زندگیم ‌رو درگیر کرد. دیگه یادم نمیومد دوست دارم چجوری زندگی کنم. روز به روز نسبت به خواسته هام بی حس تر شدم... روز به روز از آرزوهام بیشتر دور شدم‌... به خودم اومدم و دیدم تمام زندگیم پر از اجباره ... خنده های اجباری تو روزایی که حالم ، حال خندیدن نبود ...‌ بودن های اجباری کنار کسایی که هیچ وقت اولویت زندگیم نبودن...از همه بدتر تسلیم شدن مقابل سرنوشت بود.
حالا خوب می دونم اجبار مثل یک‌‌ غده ی سرطانی میاد تو زندگی و کم کم بزرگ میشه... رشد می کنه و همه چیز رو خراب می کنه‌. شاید بگید چرا هیچ وقت نخواستم شرایط رو تغییر بدم ...
این همون سوالی هست که هر شب از خودم می پرسم. جوابش خیلی دردناکه « اجبار عادت میاره... عادت به پذیرفتن هر اتفاقی»

حسین_حائریان
دیدگاه ها (۲)

لطفا با صدا ببینید🥀مادربزرگ سلام....این روزها همه چیز فرق ک...

❤من دختر پاییزمدختر شعر، دختر موسیقیمن هنوز وقتی بارون شروع ...

بـر مـن ننگـرتـاب نگـاه «تــو» نـدارم! ♥️#سيمين_دانشور ...

كاش زندگی هم حالت پرواز داشت واسه هر چند مدتی که میخواستی او...

گاهی زندگی مجبورت می کنه کاری رو انجام بدی که دوست نداری ......

چند سال پیش،درست یه همچین روزی،هول و هوش همین ساعت ها،حوالی ...

نام رمان: من میخوامت دختر عموژانر: ازدواج اجباری،دخترعمو و پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط