{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد...
دیدگاه ها (۲)

این روزھا ھـوا خیلی غبار آلـود استگرگ را از ســگ نمیتوان تشخ...

من چه میدانستم خیاطی برای زن انقدر واجب است!!یک زن بایدخیاط ...

مخاطب خاص واسه مخاطبِ خاصش.

هههـــهــ دخترکم بزار بهت بگم،بزار بگن واااای حمید کفر گفت،ا...

حمایت کنید.بازنشر دهید

یـادش بـخیـر 🌸🌸هر جمعه خونه "مادربزرگ" جمع می‌شدیمریز تا درش...

I'm not jealous part 2۸چشمام تار شده بود لیوان دیگه ای پوشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط