قهوه های جاویدان
قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۵
تمام صفحه را از بالا تا به پایین خواند و همچنان که خاطرات خود را مرور می کرد با خود گفت :« ای کاش هنوز منتظر پدرم بودم، ای کاش آن روز ها تمام نمیشدند، گرچه مغموم و مهموم بودم و اندک سنی داشتم و انتظار برایم سخت بود اما حداقل دغدغه فقط بازگشت پدر بود. » به صفحه ی بعدی رجوع کرد و شروع به خواندن کرد .
صفحه سوم ، همخانه :
مادربزرگ امروز ساعت ۹ صبح از خانه بیرون زد و بعد چهار ساعت با رویی گشاده به خانه برگشت . میگفت که مستأجری برای اتاق بالا پیدا کرده است. مستاجر بالا یک دختر دانشجو بود که دنبال مکانی برای اقامت بود . به گفته ی خودش خوابگاه برایش همانند طویله ای بود که فقط گوسفندان به راحتی میتوانستند در آن زندگی کنند . او دختر زیبایی بود و به شدت در حرف مسرور، گویا یک بمب در شکمش کار گذاشته شده بود و هر لحظه امکان انفجار داشت . دائم حرف میزد و با هر جمله به سرخی صورتش اضافه میشد . وقتی داشت اسباب خود را به خانه می آورد مدام بالا و پایین میپرید و ذوق اتاق جدید را داشت . با دیدن او کمی به فکر فرو رفتم . ابدا به او حسودی نمی کنم، هرگز . اما خیلی دوست داشتم که جای او میبودم . »
نمیدانم چرا ؟ فقط دوست دارم جای او میبودم . اسمش غزل بود اما مادربزرگ او را زلزله خطاب میکرد . منم به او میخندیم . قصد بدی نداشتم اما او مدام دلگیر میشد . روز ها به همین نحو میگذشت و انگار روز ها با وجود زلزله کمی شاد تر میشد . در خانواده ی ما هرگز کسی به حال کسی کار نداشت و این روز ها نمیتوانستیم به آن لقب خانواده بدهیم . شاید وجود یک زلزله در خانه ضروری باشد ، اما خانواده ی ما زلزله که هیچ ، در واقع به اجسادی شباهت داشتیم که قابلیت راه رفتن و حرف زدن داشتند و مدام گزاف میگفتند . اما به بودن در آن خانواده افتخار میکردم . قبل از اینکه هجر هر عضوی ز خانه را بپذیرم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....................
نظرتون راجع بهش چیه ؟
زلزله و جسد متحرک خونهی شما کیا هستن ؟ 😁
خودم که همون حسد متحرکم ، داداشم هم زلزله
قسمت ۵
تمام صفحه را از بالا تا به پایین خواند و همچنان که خاطرات خود را مرور می کرد با خود گفت :« ای کاش هنوز منتظر پدرم بودم، ای کاش آن روز ها تمام نمیشدند، گرچه مغموم و مهموم بودم و اندک سنی داشتم و انتظار برایم سخت بود اما حداقل دغدغه فقط بازگشت پدر بود. » به صفحه ی بعدی رجوع کرد و شروع به خواندن کرد .
صفحه سوم ، همخانه :
مادربزرگ امروز ساعت ۹ صبح از خانه بیرون زد و بعد چهار ساعت با رویی گشاده به خانه برگشت . میگفت که مستأجری برای اتاق بالا پیدا کرده است. مستاجر بالا یک دختر دانشجو بود که دنبال مکانی برای اقامت بود . به گفته ی خودش خوابگاه برایش همانند طویله ای بود که فقط گوسفندان به راحتی میتوانستند در آن زندگی کنند . او دختر زیبایی بود و به شدت در حرف مسرور، گویا یک بمب در شکمش کار گذاشته شده بود و هر لحظه امکان انفجار داشت . دائم حرف میزد و با هر جمله به سرخی صورتش اضافه میشد . وقتی داشت اسباب خود را به خانه می آورد مدام بالا و پایین میپرید و ذوق اتاق جدید را داشت . با دیدن او کمی به فکر فرو رفتم . ابدا به او حسودی نمی کنم، هرگز . اما خیلی دوست داشتم که جای او میبودم . »
نمیدانم چرا ؟ فقط دوست دارم جای او میبودم . اسمش غزل بود اما مادربزرگ او را زلزله خطاب میکرد . منم به او میخندیم . قصد بدی نداشتم اما او مدام دلگیر میشد . روز ها به همین نحو میگذشت و انگار روز ها با وجود زلزله کمی شاد تر میشد . در خانواده ی ما هرگز کسی به حال کسی کار نداشت و این روز ها نمیتوانستیم به آن لقب خانواده بدهیم . شاید وجود یک زلزله در خانه ضروری باشد ، اما خانواده ی ما زلزله که هیچ ، در واقع به اجسادی شباهت داشتیم که قابلیت راه رفتن و حرف زدن داشتند و مدام گزاف میگفتند . اما به بودن در آن خانواده افتخار میکردم . قبل از اینکه هجر هر عضوی ز خانه را بپذیرم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....................
نظرتون راجع بهش چیه ؟
زلزله و جسد متحرک خونهی شما کیا هستن ؟ 😁
خودم که همون حسد متحرکم ، داداشم هم زلزله
- ۳.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط