پارت ۳۴
پارت ۳۴
ویو کوک
کاملا معلوم بود که ا/ت از رفتارم ناراحت شده بود.....
از رو تخت پا شدم تا برم از ا/ت عذر خواهی کنم ....
کوک : ا/ت کجاست؟
اجوما : ارباب خانم رفتن تو حیاط تا یکم هوا بخورن...
قدم هام رو به سمت حیاط برداشتم ....
ولی
اون اونجا نبود ....
رفتم بالا تو اتاقش ولی باز هم نبود...
گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم ....
چند تا بوق خورد و در آخر قطع شد.....
پالتوم رو پوشیدم و از عمارت خارج شدم ....
حتی فکر اینکه پلیسا بگیرنم هم نمیکردم...
تنها چیزی که برام مهم بود ا/ت بود...
از چند تا خیابون گذشتم...
ولی باز هم پیداش نمیکردم.....
ویو ا/ت
چشمام رو کم کم باز کردم ....
نمیدونستم کجام...
ولی
حس خوبی از این مکان نداشتم...
زمینش کاملا سرد بود و باعث میشد تنم مور مور بشه....
بد تر از همه این بود که دست و پام هم بسته بود و کاری نمیتونستم بکنم.....
هیچ کسی جز من اونجا نبود ....
چند ساعتی گذشت ...
دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم پس...
شروع کردم به داد و بیداد کردن...
ا / ت : هی
کسی اینجاست؟
با شمام
جوابمو بدین
میتونستم این رو حس کنم که یکی داره من رو نگاه میکنه ولی هرچقدر که تلاش کردم نتونستم کسی رو ببینم .......
چند دقیقه ای گذشت و صدایی توجه من رو به خودش جلب کرد ....
....: لازم نیست دنبال من بگردی
پیدام نمیکنی
جملش به قدری با سردی گفته شده بود که کاملا می شد تشخیص داد....
ولی نتونستم تحمل کنم ....
باید ازش دلیل این کار رو میپرسیدم......
صدام رو کمی صاف کردم و پرسیدم...
ا/ت : دلیل این کارتون چیه؟
..... : به نفعت نیست که بدونی
تنم لرزید....
چرا به نفعم نبوده ....
یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته ؟
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
ویو کوک
کاملا معلوم بود که ا/ت از رفتارم ناراحت شده بود.....
از رو تخت پا شدم تا برم از ا/ت عذر خواهی کنم ....
کوک : ا/ت کجاست؟
اجوما : ارباب خانم رفتن تو حیاط تا یکم هوا بخورن...
قدم هام رو به سمت حیاط برداشتم ....
ولی
اون اونجا نبود ....
رفتم بالا تو اتاقش ولی باز هم نبود...
گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم ....
چند تا بوق خورد و در آخر قطع شد.....
پالتوم رو پوشیدم و از عمارت خارج شدم ....
حتی فکر اینکه پلیسا بگیرنم هم نمیکردم...
تنها چیزی که برام مهم بود ا/ت بود...
از چند تا خیابون گذشتم...
ولی باز هم پیداش نمیکردم.....
ویو ا/ت
چشمام رو کم کم باز کردم ....
نمیدونستم کجام...
ولی
حس خوبی از این مکان نداشتم...
زمینش کاملا سرد بود و باعث میشد تنم مور مور بشه....
بد تر از همه این بود که دست و پام هم بسته بود و کاری نمیتونستم بکنم.....
هیچ کسی جز من اونجا نبود ....
چند ساعتی گذشت ...
دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم پس...
شروع کردم به داد و بیداد کردن...
ا / ت : هی
کسی اینجاست؟
با شمام
جوابمو بدین
میتونستم این رو حس کنم که یکی داره من رو نگاه میکنه ولی هرچقدر که تلاش کردم نتونستم کسی رو ببینم .......
چند دقیقه ای گذشت و صدایی توجه من رو به خودش جلب کرد ....
....: لازم نیست دنبال من بگردی
پیدام نمیکنی
جملش به قدری با سردی گفته شده بود که کاملا می شد تشخیص داد....
ولی نتونستم تحمل کنم ....
باید ازش دلیل این کار رو میپرسیدم......
صدام رو کمی صاف کردم و پرسیدم...
ا/ت : دلیل این کارتون چیه؟
..... : به نفعت نیست که بدونی
تنم لرزید....
چرا به نفعم نبوده ....
یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته ؟
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
- ۵۵۶
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط