{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این قدر بین رفتن و ماندن نمان، بمان

این قدر بین رفتن و ماندن نمان، بمان
پیرم مکن ز بار غمت، ای جوان! بمان

خورشید من! به جانب مغرب روان مشو
قدری دگر به خاطر این آسمان بمان

مهمان نُه بهار علی! پا مکش ز باغ
نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته، آه تو ما را شکسته است
ای پرشکسته، پَر مَکش ازآشیان، بمان

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند
ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم، مرو
بازی نکن تو با دل این پهلوان، بمان

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن
امّا بیا بخاطر این کودکان بمان

(در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست)
اینقدر بین رفتن و ماندن نمان، بمان

محسن عرب خالقی
دیدگاه ها (۲)

در فراسوهای علقم نقش یار افتاده استشهریاری از تبار شهر یار ا...

آه از آن دم خیمه ها در اضطراب افتاده بودحضرت سقا کنار نهر آب...

خلقت، صدف است و گهر راز حسین استبا قلب بشر مونس و دمساز حسین...

سلام حضرت باران اجازه می خواهمو با اجازه تان شعر تازه می خوا...

عجیب است که فصل‌ها، پیش از آنکه روی زمین بنشینند، در دلِ آدم...

عجیب است که فصل‌ها، پیش از آنکه روی زمین بنشینند، در دلِ آدم...

# سایه محافظ ## پارت نهم ### پشت شکاف از شکافِ تازه باز شده،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط