{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت لرزید دستم ، چادر اُفـتــاد از سرم

دیدمت لرزید دستم ، چادر اُفـتــاد از سرم
یک نفر پرسید:خوبی؟!گفتم:اکـنون بهتـرم

زیر لب با اخم گفتی: چادرت را جمــــع کن
خنده رو،آهسته تــر گفتــم:اطاعت سرورم

عاشق ایـــن غیرت و مردانگی هایت شدم
عشق پاکت مردِ بـا احساسِ من! شد باورم

عشقِ تو رنگین کمان پاشیده بر دنیایِ مـن
هم تــو عشقِ اولم هستی،هــم عشقِ آخرم

هرچــه در انکار کوشیدم نشد؛ناممکن است
آخرش هم عشقِ مــن! فهمید گویــــا مادرم

کــرده شاعر دختری مغرور را چشمت عزیز
تا نگاهم بــــــاز کردی، چادر افتاد از ســـرم
دیدگاه ها (۴)

.نمیدانمتو را به اندازه ی نفسم دوست دارمیا نفسم را به اندازه...

همین الان صحرا اومدیم از بیکاری گنجشک زدیم الانم گذاشتسم تا ...

دوستت دارم گُلم، این حس زیبا مال توآرزو دارم تمام بهترین ها ...

نیستی ،فقط همین را میدانم! نیسـتی .. و مَن ندارمت !حالا هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط