یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل
" یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل"
پارت33
از زبون راوی
محله فراموش شده یوکوهاما
صدای تیر برخوور اصلحه ها
چکه کردن خون و عرق روی زمین سرد و بی روح
بدن های بی جون و گریه خدا که قطرت سرخ خون را بر زمین سرد پخش میکنن
بوی اهن و نم باران ریه همه رو خفه میکرد
این اخرش بود
اخر همه چیز
درحالی که برخی بر زمین سر افتاده بودن
برخی به عقب تلو تلو میخوردن
و برخی دیگر وایستاده میجنگیدن
اون انجا وایستاده بود
با قامتی نه به شکل انسان
با ابهت کشنده و هیاهوی اظیم از خطر
بال های عظیم سیاهش
موهای سرخ/مشکی که در هوا مانند امواج دریا در حرکت بود
چشمانی وحشی و سرخش
نه تنها بیاحساس، بلکه فاقد هر نوع رنگ و بوی انسانی
نگاهش، گویی از حفرههای سیاهِ یک ماسک بیجان عبور میکرد
؛ خالی از خشم، عاری از نفرت، و تهی از هرگونه رحم و شفقت
در آن نگاه، فقط یک چیز بود: برودتِ مطلق. سرمایی که از اعماق دوزخ برمیخاست و استخوانهای مردها را به لرزه میانداخت
زمانی که دیگران بر زمین بودن
او قدی به جلو برداشت
با خونسردی و ارامشی که نواخته شده توسطه خطر بودن
داس عظیم و کشنده خودش را از کمر مرد بی جان بیرون کشید
یک قدم
و سپس قدمی دیگرد
با خونسردی و ارامشی که حتا خدایان را به لرزه میندازه
سر از تن مرد روبه رویش جدا کرد
بدن بی جان با صدای تهوی اوری بر زمین کوبیده میشود
خون اروم بر زمین میچکید و اخرین علامت خود را در حیات کسی در ان مکان میگذراد
قطارت باران سرخی خون را به شکل زشت برو روی اسفالت سرد پخش میکند
تنها صدا
برخورد باران که بیشتر شبیه پچ پچی از عماق جهنم بود تا نداری دلنشین از طعبت
صدای نفس نفس های نفس های برای تقلای پر کرد ریه های خود از اکسیژن
اما ان نگاه
نگاه بدون زره انسانیت ان هاله
ان هاله سرد و بی روح نمیگذراد زره اکسیژن در کنارش وجود داسته باشد
اما در همین حال
اون دو انجا هستن
(نانای پارت دادم توهم یکم حمایتم کن ذوق کنم)
پارت33
از زبون راوی
محله فراموش شده یوکوهاما
صدای تیر برخوور اصلحه ها
چکه کردن خون و عرق روی زمین سرد و بی روح
بدن های بی جون و گریه خدا که قطرت سرخ خون را بر زمین سرد پخش میکنن
بوی اهن و نم باران ریه همه رو خفه میکرد
این اخرش بود
اخر همه چیز
درحالی که برخی بر زمین سر افتاده بودن
برخی به عقب تلو تلو میخوردن
و برخی دیگر وایستاده میجنگیدن
اون انجا وایستاده بود
با قامتی نه به شکل انسان
با ابهت کشنده و هیاهوی اظیم از خطر
بال های عظیم سیاهش
موهای سرخ/مشکی که در هوا مانند امواج دریا در حرکت بود
چشمانی وحشی و سرخش
نه تنها بیاحساس، بلکه فاقد هر نوع رنگ و بوی انسانی
نگاهش، گویی از حفرههای سیاهِ یک ماسک بیجان عبور میکرد
؛ خالی از خشم، عاری از نفرت، و تهی از هرگونه رحم و شفقت
در آن نگاه، فقط یک چیز بود: برودتِ مطلق. سرمایی که از اعماق دوزخ برمیخاست و استخوانهای مردها را به لرزه میانداخت
زمانی که دیگران بر زمین بودن
او قدی به جلو برداشت
با خونسردی و ارامشی که نواخته شده توسطه خطر بودن
داس عظیم و کشنده خودش را از کمر مرد بی جان بیرون کشید
یک قدم
و سپس قدمی دیگرد
با خونسردی و ارامشی که حتا خدایان را به لرزه میندازه
سر از تن مرد روبه رویش جدا کرد
بدن بی جان با صدای تهوی اوری بر زمین کوبیده میشود
خون اروم بر زمین میچکید و اخرین علامت خود را در حیات کسی در ان مکان میگذراد
قطارت باران سرخی خون را به شکل زشت برو روی اسفالت سرد پخش میکند
تنها صدا
برخورد باران که بیشتر شبیه پچ پچی از عماق جهنم بود تا نداری دلنشین از طعبت
صدای نفس نفس های نفس های برای تقلای پر کرد ریه های خود از اکسیژن
اما ان نگاه
نگاه بدون زره انسانیت ان هاله
ان هاله سرد و بی روح نمیگذراد زره اکسیژن در کنارش وجود داسته باشد
اما در همین حال
اون دو انجا هستن
(نانای پارت دادم توهم یکم حمایتم کن ذوق کنم)
- ۸.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط