{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 37 彡★

★彡   Part 37 彡★

"خسته نشدی؟"
"هنوز نه."
"جدی میگم، من حالم خوبه."
سعی کردم پاهام رو تکون بدم ولی فقط دردش بیشتر شد.
"دیدی نمیتونی؟"
"فقط دهنت رو ببند."
"هرچی پرنسس بگن."
نمیدونم چند ساعت بود که من همچنان روی کول تهیونگ بودم و سعی داشتیم از اینجا بیرون بریم. اما از اونجایی که خورشید دراومده بود احتمال دادم ساعت حداقل 7 صبح باشه.
زمستون بود و هوا سرد.
من هم با همون لباس خوابم و یه پای زخمی.
وسط یه جنگل.
"کی میرسیم؟"
"نمیدونم."
خب دروغ چرا؟
تموم وزنم روی شونه هاشه. چند ساعته هیچ کدوممون غذا نخوردیم و انرژی نداریم.
با این حال داره من رو اینور اونور میبره.
احساس گناه و عذاب وجدان دارم.
"پرنسس؟"
هوففففف.
چی میشد یه بار دیگه به اسم صدام کنه؟
"چیه؟"
"یادت نره جونم رو نجات دادی، پس کاری که من دارم برات میکنم در برابر لطف تو هیچه."
"از وقت خوابت گذشته داری چرت و پرت تحویل من میدی پسر جون. میدونی چند ساعته منه نره غول رو گرفتی رو کولت؟"
"میدونم، چندبار بگم برام سخت نیست، هوم؟"
"باشه. بعدا کمر درد گرفتی ننداز گردن من."
"در ضمن، تو اصلا هم سنگین نیستی پرنسس."
"آره جون عمت."
کل کل ما دوتا انگار تمومی نداشت.
دیدگاه ها (۰)

بدویید قشنگ من رو فالو کنیددد ✨@army.fate

میبینم هنوز ویلیام رو فالو نکردی!! 🤨🧐زود باش عشق منو فالو کن...

★彡   Part 36 彡★ بلاخره از شر اون انباری خلاص شدم.به محض اینک...

★彡   Part 35 彡★ مردی سراسیمه وارد اتاق شد."قربان باید بریم."...

____[The Forbidden Crossing]____

★彡   Part 25 彡★ ( تهیونگ ) نمیدونم این رو بزارم پای خوش شانس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط