{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 93.

"ویو پارک دوین"

چهار روز بعد...

بالاخره آخرین فایل رندر هم آماده شد.

ملیس با هیجان دستاشو بالا برد.

_«تموم شددد!»

سوآ نفس راحتی کشید.

_«فکر کنم بعد از این پروژه سه روز کامل بخوابم.»

بوراک خندید.

_«منم.»

من آخرین فایل رو ذخیره کردم.

+«تمام.»

همون لحظه در اتاق رئیس باز شد.

جونگ کوک بیرون اومد.

نگاهش روی همه چرخید.

_«خسته نباشید.»

بعد به مانیتور من نگاه کرد.

_«رندر نهایی آماده‌ست؟»

+«بله، آقای جئون.»

هنوز...

با همون لحن رسمی باهاش حرف می‌زدم.

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد فقط گفت:

_«خوبه.»

حدود یک ساعت بعد...

دونگ وو وارد شرکت شد.

همین که ماکت گالری و تصاویر نهایی رو دید...

چشم‌هاش برق زد.

_«وای...»

_«دقیقاً همون چیزیه که تو ذهنم بود.»

ملیس با لبخند گفت:

_«خوشحالیم که خوشت اومده.»

دونگ وو مستقیم رفت کنار جونگ کوک.

_«کوکی...»

_«بازم شاهکار کردی.»

جونگ کوک آروم گفت:

_«کار تیمی بود.»

بعد به سمت من نگاه کرد.

_«بخش زیادی از طراحی داخلی رو دوین انجام داد.»

دونگ وو برگشت سمتم.

لبخند گرمی زد.

_«پس باید از تو هم تشکر کنم.»

فقط سر تکون دادم.

+«خواهش می‌کنم.»

آقای ییلدیریم هم برای دیدن طرح اومده بود.

بعد از چند دقیقه بررسی، با رضایت گفت:

_«همین اجرا می‌شه.»

_«هیچ تغییری لازم نداره.»

صدای تشویق توی اتاق پیچید.

همه خوشحال بودن.

حتی یونا هم لبخند می‌زد.

دونگ وو با هیجان برگشت سمت جونگ کوک.

_«پس دیگه هیچ بهونه‌ای نداری.»

جونگ کوک اخم ریزی کرد.

_«برای چی؟»

_«سفر.»

_«پروژه تموم شد.»

_«قول دادی.»

اتاق برای چند ثانیه ساکت شد.

ناخودآگاه...

دستم روی ماوس خشک شد.

دونگ وو ادامه داد:

_«پنجشنبه صبح پروازمونه.»

_«دو روز بیشتر نیست.»

جونگ کوک چیزی نگفت.

نگاهش...

بی‌اختیار روی من نشست.

من اما...

سرم رو پایین انداختم و وانمود کردم دارم فایل‌ها رو مرتب می‌کنم.

ملیس آروم نگاهم کرد.

انگار متوجه تغییر حالم شده بود.

جونگ کوک بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

_«باشه...»

_«میام.»

همون یک جمله...

کافی بود.

لبخند روی صورتم محو شد.

به سختی گفتم:

+«اجازه هست برم فایل‌ها رو برای اجرا ارسال کنم؟»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره، آروم گفت:

_«بله... خانوم پارک.»

بدون حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون اومدم.

ملیس چند ثانیه بعد خودش رو بهم رسوند.

_«دوین.»

لبخند زورکی زدم.

+«هوم؟»

_«خوبی؟»

+«آره.»

_«بازم همون "آره"؟»

نتونستم جواب بدم.

فقط به پنجره خیره شدم.

ملیس خیلی آروم دستش رو روی شونه‌م گذاشت.

_«داری از دستش می‌دی، نه؟»

نفسم لرزید.

چند لحظه سکوت کردم.

بعد خیلی آهسته، طوری که فقط ملیس بشنوه، گفتم:

+«فکر کنم...»

+«از همون لحظه‌ای که اون بوسه اتفاق افتاد...»

+«دیگه دلم نمی‌خواد ببینم کنار یکی دیگه لبخند می‌زنه...»

و داخل اتاق...

جونگ کوک از پشت شیشه...

بی‌صدا به دوین خیره شده بود...

در حالی که برای اولین بار، از سفری که قرار بود فقط دو روز طول بکشد، احساس سنگینی می‌کرد.
دیدگاه ها (۱۰)

همخونه اجباری... پارت 94."ویو پارک دوین"بعد از اینکه از اتاق...

همخونه اجباری... پارت 95."ویو جئون جونگ کوک"امروز...زودتر از...

همخونه اجباری.. پارت 92."ویو جئون جونگ کوک"اون شب...تقریباً ...

همخونه اجباری.. پارت 91."ویو پارک دوین"به محض اینکه در اتاقم...

همخونه اجباری.. پارت 71."ویو پارک دوین"سه روز بعد...کل شرکت....

همخونه اجباری... پارت 85."ویو سوآ"از همون لحظه‌ای که پارک دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط