( پارت ۴)
( پارت ۴)
نام داستان: دیوونه دوست داشتنی
*بعد از ساعت ها دیگه خوابگاه خالی شد... *
*هیکاری خانوادش خونشون رو عوض کرده بودن داشت با آدرس میرفت و
رسید دم در وقتی میخواست وارد خونه بشه باکوگو رو دید و رفت پیشش*
هیکاری:سلام باکوگو...
باکوگو:سلام..! تو اینجا چیکار میکنی؟!
هیکاری:هیچی فقط خونه ما کنار خونه شماست ☺
*باکوگو خیلی خوشحال شد*
*تو ذهن باکوگو*:ایول حالا میتونم به راحتی دلش رو به دست بگیرم
باکوگو:باشه من خسته ام..... فعلا👋
هیکاری:بای بای👋..... امممم راستی باکوگو میشه شماره تلفنت رو بدی!
باکوگو:برای چی؟
*تو ذهن باکوگو*:امروز بهترین روز منه🤤*
هیکاری:تو بده تو پیام میگم😅
باکوگو:باشه
*گوشیش رو میخواست بده که یادش افتاده عکس هیکاری رو پس زمینه
گوشیشه* باکوگو:اممم تو شمارت رو روی این کاغذ بنویس بده من
شارژم تموم شده😁😁 هیکاری:باشه!
*تو ذهن هیکاری*:چرا اینطوری کرد؟ یعنی چیزی تو گوشیش قایم کرده؟!
*هیکاری شمارش رو داد و هردوتاشون رفتن خونه*
باکوگو:هووووفففف خوب شد ندید هااا😮💨
ببخشید یادم رفته بود بزارمش😂
نام داستان: دیوونه دوست داشتنی
*بعد از ساعت ها دیگه خوابگاه خالی شد... *
*هیکاری خانوادش خونشون رو عوض کرده بودن داشت با آدرس میرفت و
رسید دم در وقتی میخواست وارد خونه بشه باکوگو رو دید و رفت پیشش*
هیکاری:سلام باکوگو...
باکوگو:سلام..! تو اینجا چیکار میکنی؟!
هیکاری:هیچی فقط خونه ما کنار خونه شماست ☺
*باکوگو خیلی خوشحال شد*
*تو ذهن باکوگو*:ایول حالا میتونم به راحتی دلش رو به دست بگیرم
باکوگو:باشه من خسته ام..... فعلا👋
هیکاری:بای بای👋..... امممم راستی باکوگو میشه شماره تلفنت رو بدی!
باکوگو:برای چی؟
*تو ذهن باکوگو*:امروز بهترین روز منه🤤*
هیکاری:تو بده تو پیام میگم😅
باکوگو:باشه
*گوشیش رو میخواست بده که یادش افتاده عکس هیکاری رو پس زمینه
گوشیشه* باکوگو:اممم تو شمارت رو روی این کاغذ بنویس بده من
شارژم تموم شده😁😁 هیکاری:باشه!
*تو ذهن هیکاری*:چرا اینطوری کرد؟ یعنی چیزی تو گوشیش قایم کرده؟!
*هیکاری شمارش رو داد و هردوتاشون رفتن خونه*
باکوگو:هووووفففف خوب شد ندید هااا😮💨
ببخشید یادم رفته بود بزارمش😂
- ۳.۰k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط