{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

familiar stranger

*توی جنگل می دویدم، برگ های پاییزی زیر پام لگد میشدن و صدای خش خش زیبایی ایجاد میکردن ولی الان... شبیه ناقوس مرگیه که به صدا درآمده*

ا/ت: چرا؟ چرا من؟ چرا همیشه من باید فداکاری کنم؟

*تعادلم رو از دست میدم و میوفتم زمین. زانوم صدمه دیده و شروع به خونریزی. چرا پدر همیشه باید منو قربانی کنه؟ چرا من باید هر کاری که نمی‌خوام رو انجام بدم؟ چرا؟ مامان..ازت متنفرم. چرا منو اینجا تنها گذاشتی؟*

*بلند میشم و به سمت معبدی که در نزدیکیه میرم. امروز، روزیه که پدرم منو به وصلت شاهزاده سامورایی درمیاره ولی من تونستم قبل از شروع مراسم فرار کنم. شاهزاده ای که حتی اسمش هم باعث وحشت میشه. سامورایی که تک نفره یه ارتش هزار نفری رو نابود کرد*

ا/ت: عمرا.. عمرا بذارم اینجوری به کشتنم بدی پدر! عمرا بذارم منو مثل یه تیکه گوشت به اون بدی.

*خودمو به معبد می رسونم ولی.. صدای قدم های کسی رو می‌شنوم. سریعا خودمو پشت ساختمون قایم میکنم و آروم به اطراف نگاه میکنم. عجیبه! پدر همه رو برای ازدواج دعوت کرده پس کی می‌تونه تو این ساعت اینجا باشه؟*

ا/ت: هر کسی که باشه نباید گیر بیوفتم.

*همینطور به اطراف نگاه میکنم تا اینکه میبینمش. موهای نقره ای رنگ درخشان، قد بلند بالا، دسته ی قرمز رنگ مو، چشمای قرمزی همچون دریاچه ای عمیق، اون شمشیر و اون دست هایی که بخاطر تمرین زیاد با باند پوشیده شده. خودشه! کازوها کائِدهارا!*

ا/ت: اون اینجا چیکار میکنه؟ مگه نباید واسه مراسم آماده شه؟

*ولی.. واقعا این همون سامورایی که همه ازش میگن؟ ولی این اصلا خطرناک به نظر نمیاد. آروم جلوی معبد می ایسته و کلماتی رو زمزمه می‌کنه*

کازوها: خدایان عزیز! خبر هارو شنیدم. شاهدخت گم شده.. لطفا.. لطفا ازش محافظت کنید تا پیداش کنم

*گیره مویی رو تو دست میگیره.. این همون گیره موییه که به دوست بچگیم دادم پس چرا دست اونه؟ صب کن.. نکنه که این سامورایی همونیه که تو بچگی قلبمو صاحب شد؟ یعنی تموم این مدت...؟*

*پام روی یه تیکه چوب می‌ره و نمی‌دونم چجوری ولی تمامی خدایان رو التماس کردم تا نشنیده باشه*

کازوها: میتونی بیای بیرون.. نگران نباش من بهت آسیب نمیزنم

*با لبخند لطیفی بهم نگاه می‌کنه و آروم دستشو بالا میاره. به آرومی و با کمی ترس از مخفیگاهم بیرون میام*

ا/ت: از کجا فهمیدین که من اینجام؟

کازوها: اینجا جاییه که همیشه بازی میکردیم، شاهدخت. یا بهتره بگم همسر آیندم، هوم؟ هنوزم قولی که بهم دادیم رو فراموش نکردم، ولی تو بخاطر من فراموش کردی.. اگه اون روز که به پایتخت این سرزمین حمله شده بود زودتر می‌رسیدم میتونستم ازت محافظت کنم ولی بخاطر اون حمله تو منو فراموش کردی. چرا فرار کردی؟

ا/ت: منتظر بودم. نمی‌دونم کی یا چرا ولی من به یه نفر قول داده بودم تا منتظرش بمونم تا روزی بیاد و منو از اینجا ببره. تنها چیزی که می‌دونم گیره موی منو به عنوان یادگاری برد و الان...

*آروم بغلم می‌کنه و جوری نگهم میدارم تا از من دربرابر کل دنیا محافظت کنه. پس این دوست داشتن و دوست داشته شدنه؟*

کازوها: من اینجام عزیزکم. حالا بیا بریم و با هم به جاهای دور سفر کنیم. وقتشه که از اون قفس طلایی خودت جدا شی.

*ناگهان فشار خاصی رو لبام حس کردم ولی من فقط به چشمای بستش خیره شدم، و بالاخره جای خالی قلبمو پر کردم. همه چی رو به یاد آوردم*

ا/ت: آره.. اینجایی همون‌طور که قول دادی، کازوها!

*لبخندش عمیق تر شد و منو تو بغلش نگه داشت. بین برگ های پاییزی و بادی که می‌وزید، بالاخره حسش کردم، قلب از دست رفتمو حس کردم کنار کسی که دوستش دارم*
دیدگاه ها (۴)

هاییییییییییی 🌃🫐بچه ها اگه وانشات انگلیسی بنویسم که مشکلی ند...

secret meeting, changing paths

Moriarty the Patriot

Five Nights at Freddy's ♬Security Breach Ruin ♬┊┊┊┊ ➶ ❁۪ 。˚┊...

دست گرم پارت 2 کوک : میدونی که میخوامت؟و بعد گردن ا. ت گرفت ...

واکنششون وقتی که با دمپایی می زنینشون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط