{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم در بکنم سیزدهم را... ناگه روسری از سر تو وا شد و

خواستم در بکنم سیزدهم را... ناگه روسری از سر تو وا شد و بیچاره شدم...دست در سبزه وچشمم پی چشمان توبود...
گره زلف تورا دیدم و آواره شدم...
دیدگاه ها (۷)

حالی برای گفتن دیوان شعر نیست... یک مصرع و خلاصه ": تو را د...

اگر "خط" خوشی دارم ...تمام علتش این است..که "خط" چشم هایت را...

دل دل نکن بیا که زمان دیر می شود..امروز شنبه است و سر آغاز ع...

میترسم تو بیایی ولی من . . .به نداشتنت عادت کرده باشم . . .

*پاپوش*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط