پارت ۲۴ | چهارمین نفر
پارت ۲۴ | چهارمین نفر
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد.
تق... تق... تق...
آرین آرام گفت:
— چهار نفر...
سامان چراغقوه را به سمت اتاق گرفت.
اما هیچکس دیده نمیشد.
فقط چهار سایه روی دیوار حرکت میکردند.
رئیس ناگهان گفت:
— چراغ رو خاموش کن!
سامان چراغ را خاموش کرد.
سایهها هم ناپدید شدند.
چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد.
جونکوک به عکس داخل دستش نگاه کرد.
سه نفر در عکس بودند.
اما حالا روی میز، کنار همان عکس، یک عکس دوم ظاهر شده بود.
جونکوک با تعجب گفت:
— این... الان اینجا نبود.
آرین عکس را از دستش گرفت.
در عکس دوم، همان سه نفر جلوی عمارت ایستاده بودند...
اما این بار یک نفر دیگر هم کنارشان بود.
صورت نفر چهارم با یک تکه کاغذ پوشانده شده بود.
سامان آهسته گفت:
— چرا صورتش رو پوشوندن؟
رئیس نزدیک شد.
تا چشمش به عکس افتاد، ناگهان عقب رفت.
جونکوک متوجه شد.
— تو این آدم رو میشناسی.
رئیس سکوت کرد.
جونکوک دوباره پرسید:
— کیه؟
رئیس بالاخره گفت:
— کسی که قرار نبود هیچوقت برگرده.
ناگهان کاغذ روی صورت نفر چهارم خودش از روی عکس جدا شد و روی زمین افتاد.
هر سه نفر به عکس خیره شدند.
صورت نفر چهارم مشخص شد.
رئیس بود.
آرین با ناباوری گفت:
— این عکس برای بیست سال پیشه...
سامان به رئیس نگاه کرد.
— پس تو اونجا بودی؟
رئیس جواب نداد.
همان لحظه صدای بسته شدن در اتاق آمد.
بَنگ!
همه برگشتند.
در بسته شده بود.
روی آن، با خطی تازه، نوشته شده بود:
«حالا حقیقت رو بهشون بگو.»
جونکوک آرام به رئیس نگاه کرد.
— فکر کنم دیگه وقتشه.
رئیس نفس عمیقی کشید.
— باشه...
مکث کرد.
— بیست سال پیش، من با سه نفر دیگه وارد این عمارت شدم.
آرین پرسید:
— و نفر چهارم؟
رئیس سرش را پایین انداخت.
— نفر چهارم... من نبودم.
چراغ اتاق ناگهان روشن شد.
و در آینهی روبهرو، چهار نفر ایستاده بودند.
اما در اتاق...
فقط سه نفر بودند.
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد.
تق... تق... تق...
آرین آرام گفت:
— چهار نفر...
سامان چراغقوه را به سمت اتاق گرفت.
اما هیچکس دیده نمیشد.
فقط چهار سایه روی دیوار حرکت میکردند.
رئیس ناگهان گفت:
— چراغ رو خاموش کن!
سامان چراغ را خاموش کرد.
سایهها هم ناپدید شدند.
چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد.
جونکوک به عکس داخل دستش نگاه کرد.
سه نفر در عکس بودند.
اما حالا روی میز، کنار همان عکس، یک عکس دوم ظاهر شده بود.
جونکوک با تعجب گفت:
— این... الان اینجا نبود.
آرین عکس را از دستش گرفت.
در عکس دوم، همان سه نفر جلوی عمارت ایستاده بودند...
اما این بار یک نفر دیگر هم کنارشان بود.
صورت نفر چهارم با یک تکه کاغذ پوشانده شده بود.
سامان آهسته گفت:
— چرا صورتش رو پوشوندن؟
رئیس نزدیک شد.
تا چشمش به عکس افتاد، ناگهان عقب رفت.
جونکوک متوجه شد.
— تو این آدم رو میشناسی.
رئیس سکوت کرد.
جونکوک دوباره پرسید:
— کیه؟
رئیس بالاخره گفت:
— کسی که قرار نبود هیچوقت برگرده.
ناگهان کاغذ روی صورت نفر چهارم خودش از روی عکس جدا شد و روی زمین افتاد.
هر سه نفر به عکس خیره شدند.
صورت نفر چهارم مشخص شد.
رئیس بود.
آرین با ناباوری گفت:
— این عکس برای بیست سال پیشه...
سامان به رئیس نگاه کرد.
— پس تو اونجا بودی؟
رئیس جواب نداد.
همان لحظه صدای بسته شدن در اتاق آمد.
بَنگ!
همه برگشتند.
در بسته شده بود.
روی آن، با خطی تازه، نوشته شده بود:
«حالا حقیقت رو بهشون بگو.»
جونکوک آرام به رئیس نگاه کرد.
— فکر کنم دیگه وقتشه.
رئیس نفس عمیقی کشید.
— باشه...
مکث کرد.
— بیست سال پیش، من با سه نفر دیگه وارد این عمارت شدم.
آرین پرسید:
— و نفر چهارم؟
رئیس سرش را پایین انداخت.
— نفر چهارم... من نبودم.
چراغ اتاق ناگهان روشن شد.
و در آینهی روبهرو، چهار نفر ایستاده بودند.
اما در اتاق...
فقط سه نفر بودند.
- ۱۰۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط