نشسته ام کنار پنجره و باد می وزد و درخت می خرامد از درون

نشسته ام کنار پنجره و باد می وزد و درخت می خرامد از درون و شاخه در عزای سیب چیده اش سکوت میکند پرندگان چه بی ریا میان ابرها به اوج می روند.سکوت میکنم و می تکانم از درون غبار روزهای تلخ رفته را...
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

به عشق میسپارمت؛ به ویرانگر ترین نفرین انسان.#دلنویس هیچ آمد...

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

**پارت ۴۰ (رقصِ آخر در میانِ خاکسترها)**سه ماه از اون شبِ لر...

هم‌سلولی خطرناک (part6)دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جو...

اوچیها شیسویی

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط