{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچید

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچید

صبح روز بعد...

همین که لیانا وارد مدرسه شد، احساس کرد همه به او خیره شده‌اند.

پچ‌پچ‌ها از هر طرف به گوش می‌رسید.

ـ «خودشه...»

ـ «دیشب با جنگکوک دیده شده بود.»

ـ «شنیدم کاپشن جنگکوک تنش بوده!»

لیانا با تعجب اطرافش را نگاه کرد.

«از کجا فهمیدن؟»

هنوز چند قدم برنداشته بود که هانا جلوی راهش را گرفت.

دست‌هایش را روی سینه قفل کرد و با تمسخر گفت:

ـ «پیشرفتت خیلی سریع بود.»

لیانا اخم کرد.

ـ «منظورت چیه؟»

هانا خندید.

ـ «فکر کردی چون یه شب کاپشن جنگکوک تنت بوده، آدم مهمی شدی؟»

لیانا با عصبانیت جواب داد:

ـ «اول اینکه به تو ربطی نداره... دوم اینکه خودِ اون کاپشن رو داد، منم نخواستم.»

هانا یک قدم نزدیک‌تر شد.

ـ «از جنگکوک فاصله بگیر... این آخرین هشدارمه.»

قبل از اینکه لیانا چیزی بگوید، صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.

ـ «مشکلی پیش اومده؟»

هر دو برگشتند.

جنگکوک بود.

با همان چهره‌ی سرد همیشگی.

هانا سریع لبخند زد.

ـ «نه... فقط داشتیم حرف می‌زدیم.»

جنگکوک حتی نگاهش هم نکرد.

چشم‌هایش روی لیانا ثابت ماند.

ـ «کاپشنم.»

لیانا چند لحظه ساکت ماند.

بعد کیفش را باز کرد و کاپشن را بیرون آورد.

آن را به سمت جنگکوک گرفت.

ـ «بگیر.»

جنگکوک کاپشن را گرفت، اما درست قبل از اینکه دور شود، چیزی از جیبش بیرون آورد.

دستبند نقره‌ای لیانا.

بدون هیچ حرفی، آن را داخل دست لیانا گذاشت.

لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:

ـ «فکر کنم زیادی اذیتت کردم.»

بعد برگشت و از آنجا دور شد.

لیانا با ناباوری به دستبندش نگاه می‌کرد.

این اولین بار بود که جنگکوک... هرچند خیلی غیرمستقیم، از رفتارش عقب‌نشینی کرده بود.

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

هانا همه‌چیز را دیده بود.

ناخن‌هایش را از شدت عصبانیت داخل کف دستش فرو کرد و زیر لب زمزمه کرد:

ـ «این تازه اولشه، لیانا...»

ـ «قول میدم کاری کنم خودت از این مدرسه فرار کنی...»

و در همان لحظه...

بی‌خبر از همه، مرد ناشناسی که روز قبل آن‌ها را تعقیب کرده بود، از داخل ماشینش عکسی از لیانا گرفت.

انگار مأموریتی را دنبال می‌کرد...

مأموریتی که هنوز هیچ ارتباطی با مدرسه نداشت، اما قرار بود آینده‌ی همه را تغییر دهد.

پآیآن پآرت یازدهم...💍⃢🏀
دیدگاه ها (۳)

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبالزنگ آخر که خورد، صدای هیجان‌ز...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

گایزززززز این مامی داره از ویس میرههههههه خواهش میکنمممممم ا...

پارت هفتم | قلدری یا محافظت؟لیانا با لباس لک‌شده از سلف بیرو...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط