{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم

نگاهش عجیب بود… نه از اون نگاه‌هایی که مردهای مافیایی معمولی دارن.
یه جور تمرکز خطرناک توی چشماش بود؛ انگار داره حرکت‌هامو می‌خونه، انگار از قبل می‌دونست کجا می‌رم.

با قدم‌های تند از لابه‌لای جمعیت گذشتم و به سمت تراس رفتم. باد خنک شبانه پرده‌ها رو تکون می‌داد و بوی بارونِ تازه‌باریده می‌پیچید توی هوا.
نفس‌هامو منظم کردم…
اما وقتی صدای قدم‌های سنگین و شمرده‌ای پشت سرم پیچید، بدنم ناخودآگاه منقبض شد.

بدون اینکه برگردم گفتم:
— «اگه دنبال بهونه‌ای برای دعوا می‌گردی، اشتباه گرفتی. من تقصیری—»

قبل از اینکه جمله‌م کامل بشه، سایه‌ی بدنش روی زمین کنارم ظاهر شد.
یک قدم دیگه…
و حالا بین من و railing سنگی تراس قرار گرفته بود.

دیگه راه برگشتی نبود.

آروم و آهسته، طوری که لرز از ستون مهره‌هام رد شد، از پشت سرم گفت:

> دانته هرهات: «تو همیشه اینجوری خودت رو از دردسر بیرون می‌کشی؟ با فرار کردن؟»

چشم‌هام بی‌اختیار گرد شد. هنوز اسمشو نمی‌دونستم… اما لحنش، اعتمادبه‌نفسش، اون نزدیکی غیرمعمولش… همه‌چیز هشدار می‌داد که این مرد با بقیه فرق داره.

آروم برگشتم تا بهش نگاه کنم.
فاصله‌مون کمتر از چند سانت بود. آبی چشم‌هاش زیر نور زرد لامپ‌ها مثل تیغ بُرنده می‌درخشید.

سعی کردم محکم باشم.
— «می‌شه… یه کم عقب‌تر بایستی؟»

ابروشو بالا داد.
> دانته هرهات: «نه. چون هنوز جوابم رو نگرفتم.»

— «درباره چی؟ که چرا لباسمو پاره کردی؟»
لبخند محوی زد.
> دانته هرهات: «تو به من برخورد کردی، یادت نیست؟»

— «نه. تو… تو پاتو گذاشتی رو دامنم و—»
> دانته هرهات: «و تو هم شراب رو ریختی رو لباسم. پس الان یک–یک.»

چشم‌هام گشاد شد.
— «مشکل روانی داری؟»

کمی جلوتر خم شد؛ طوری که نفس گرمش به گردنم خورد.
> دانته هرهات: «نه. فقط کنجکاوم… چرا نوه‌ی اندرسون باید این‌قدر عصبانی باشه؟»

خونم یخ زد.
چطور فهمیده بود من کی‌ام؟
من حتی اسم اونم نمی‌دونستم…

— «تو… تو کی هستی دقیقاً؟»

چشم‌هاش از صورتم پایین رفت، روی شانه‌ها، روی قسمت پاره‌شده‌ی لباسم…
بعد دوباره بالا اومد و توی چشم‌هام قفل شد.

> دانته هرهات: «یکی که تا چند دقیقه پیش فکر می‌کرد فقط یه دختر لجبازه… اما الان دارم اشتباه می‌کنم یا… داری می‌لرزی؟»

لحنش آرام، اما تحقیرکننده بود.
دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:
— «من از تو نمی‌ترسم.»

یک قدم دیگه جلو اومد.
دیگه جایی برای عقب رفتن نبود. رِیلینگ تراس پشت کمرم فشار می‌آورد.

> دانته هرهات: «اشتباه نکن، ragazza. ترس نیست… غروره. و غرورت بامزه‌ست.»

اسم ایتالیایی گفتنش…
حسی عجیب توی دلم کاشت.

با سختی گفتم:
— «اسمت چیه؟ حداقل اسم کسی که این‌قدر پرروئه رو بدونم.»

مکث کرد. آن‌قدر طولانی که اضطرابم دو برابر شد.
بعد خیلی آرام، مثل کسی که می‌دونه جوابش آینده‌ی همه‌چیزو تغییر می‌ده، گفت:

> دانته هرهات: «اگه هنوز نفهمیدی… خیلی زوده بهت بگم.»

سردم شد. نه از هوا.
از چیزی در نگاهش که انگار داشت منو می‌خوند.

وقتی دستشو بالا آورد، فکر کردم می‌خواد دستمو بگیره.
اما انگشتش فقط روی پارگی لباس کنار رونم کشیده شد…
آروم.
خطرناک.

> دانته هرهات: «باید مراقب این لباس باشی… چون توی این مهمونی، هر اشتباهی تاوان داره.»

قلبم تند زد.
— «و تو… تاوانِ کی هستی؟»

لبخند زد.
و همین لبخند، شروع فاجعه بود
دیدگاه ها (۰)

پارت اول – شبی که تقدیر تغییر کردصدای بارون روی سقف سنگی عما...

پارت 131

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط