{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹ |

پارت ۲۹ |
جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.
آریانا آرام گفت:
ـ باید اینو ببریم پلیس.
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
ـ آره... ولی اول باید بفهمیم این عکس رو کی فرستاده.
ـ چرا؟
ـ چون اگه کسی تونسته این عکس رو بعد از این همه سال به دستمون برسونه، یعنی هنوز داره ما رو زیر نظر می‌گیره.
آریانا با نگرانی اطراف کتابخانه را نگاه کرد.
ـ یعنی ممکنه الان هم اینجا باشه؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
فقط آرام جلو رفت و در کتابخانه را قفل کرد.
چند دقیقه بعد...
صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.
آریانا ناخودآگاه نزدیک جونگ‌کوک ایستاد.
قدم‌ها نزدیک‌تر شدند...
بعد ناگهان متوقف شدند.
هر دو نفسشان را حبس کردند.
دستگیره‌ی در آرام پایین رفت.
تق...
جونگ‌کوک آریانا را پشت قفسه‌ی کتاب کشید.
ـ ساکت...
در باز نشد.
چند ثانیه بعد، قدم‌ها دور شدند.
آریانا آهسته گفت:
ـ فکر کنم رفت.
جونگ‌کوک از پشت قفسه بیرون آمد.
ـ مطمئن نیستم.
وقتی مدرسه کاملاً خلوت شد، هر دو از کتابخانه خارج شدند.
اما درست جلوی درِ اصلی، مدیر مدرسه ایستاده بود.
ـ شما دو نفر اینجا چی کار می‌کنید؟
جونگ‌کوک عکس را داخل جیبش گذاشت.
ـ پروژه‌مون رو کامل می‌کردیم.
مدیر نگاه مشکوکی به آن‌ها کرد.
ـ این وقت شب؟
آریانا گفت:
ـ زمان برد.
مدیر چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش روی جونگ‌کوک ثابت شد.
ـ باید باهات صحبت کنم.
جونگ‌کوک سرد جواب داد:
ـ درباره‌ی چی؟
مدیر نزدیک‌تر شد.
ـ درباره‌ی گذشته.
جونگ‌کوک برای لحظه‌ای خشکش زد.
مدیر آرام ادامه داد:
ـ بعضی چیزها بهتره همون‌جا که هستن باقی بمونن.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ شما از چی می‌ترسید؟
مدیر لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ از چیزی نمی‌ترسم.
ـ پس چرا هر بار اسم برادرم میاد، ساکت می‌شید؟
لبخند مدیر محو شد.
چند ثانیه سکوت...
بعد مدیر گفت:
ـ مراقب باش، جونگ‌کوک.
همه‌ی حقیقت‌ها برای دانستن ساخته نشدن.
و از کنارشان رد شد.
وقتی مدیر دور شد، آریانا آهسته گفت:
ـ اون چیزی می‌دونه.
جونگ‌کوک جواب داد:
ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم.
آریانا دستش را روی جیب جونگ‌کوک گذاشت.
ـ عکس رو بده.
ـ چرا؟
ـ چون باید ازش یه کپی بگیریم.
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
ـ تو حتی وقتی می‌ترسی هم دست از کنجکاوی نمی‌کشی.
آریانا با شیطنت گفت:
ـ و تو حتی وقتی می‌ترسی هم وانمود می‌کنی نمی‌ترسی.
جونگ‌کوک برای چند لحظه خیره نگاهش کرد.
ـ شاید...
چون وقتی تو کنارمی، کمتر می‌ترسم.
آریانا چیزی نگفت.
قلبش ناگهان تندتر زد.
همان شب...
در اتاقی تاریک، مردی عکس دیگری را روی میز گذاشت.
عکس قدیمی جین و جونگ‌کوک.
کنارش یک عکس جدید قرار گرفت...
عکس آریانا و جونگ‌کوک.
مرد گوشی‌اش را برداشت.
ـ وقتشه بفهمن گذشته هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.
صدای فردی از پشت تلفن آمد:
ـ با دختره چی کار کنیم؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ فعلاً هیچ کاری نکنید.
لبخند سردی زد.
ـ بذارید خودشون ما رو پیدا کنن.
پایان پارت ۲۹...
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۰ صبح روز بعد...آریانا از همان لحظه‌ای که وارد مدرسه ش...

پارت ۳۱ ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی شب...جونگ‌کوک جلوی خانه‌ی ق...

پارت ۲۸ جونگ‌کوک دست آریانا را گرفته بود و با قدم‌های سریع ا...

پارت ۲۷ از آن روز به بعد، جونگ‌کوک حتی یک لحظه آریانا را تنه...

پارت ۲۳ چند ثانیه...تمام آزمایشگاه در سکوت فرو رفت.آریانا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط