پارت
پارت 8
چشمانی همچو خون
دوباره از خواب بیدار شدم. امروز روز تعطیل بود. کارهای همیشگی رو کردم و رفتم سمت یخچال تا چیزی پیدا کنم و بخورم ولی خالی بود. مجبور بودم برم کمی خرید کنم. لباسامو پوشیدم و راه افتادم. به اتفاقای دیروز فکر کردم. الان واسم عین روز روشن بود که کاتسوکی دوسم نداشت. زیر چسمام به خاطر اینکه تا نصف شب داشتم گریه میکردمسیاه شده بود. مغازه ای پیدا کردم و رفتم تو. به فروشنده نگاهی نکردم و سلام کردم. میتونستم نکاه خیرش رو حس کنم ولی دلیلشو نمیدونستم که چرا بهم خیره شده ولی مهم نبود. چند تا چیز میز برداشتم و رفتم سمت پیشخوان و میخواستم وسایل رو بزارم رو میز که دیگه اون نگاه خیره اش رفت رو اعصابم. سرم رو بالا اوردم و میخواستم جیزی بگم که با صحنه روبروم خشکم زد. کاتسوکی بود. اون اینجا چیکار میکرد؟
چشمانی همچو خون
دوباره از خواب بیدار شدم. امروز روز تعطیل بود. کارهای همیشگی رو کردم و رفتم سمت یخچال تا چیزی پیدا کنم و بخورم ولی خالی بود. مجبور بودم برم کمی خرید کنم. لباسامو پوشیدم و راه افتادم. به اتفاقای دیروز فکر کردم. الان واسم عین روز روشن بود که کاتسوکی دوسم نداشت. زیر چسمام به خاطر اینکه تا نصف شب داشتم گریه میکردمسیاه شده بود. مغازه ای پیدا کردم و رفتم تو. به فروشنده نگاهی نکردم و سلام کردم. میتونستم نکاه خیرش رو حس کنم ولی دلیلشو نمیدونستم که چرا بهم خیره شده ولی مهم نبود. چند تا چیز میز برداشتم و رفتم سمت پیشخوان و میخواستم وسایل رو بزارم رو میز که دیگه اون نگاه خیره اش رفت رو اعصابم. سرم رو بالا اوردم و میخواستم جیزی بگم که با صحنه روبروم خشکم زد. کاتسوکی بود. اون اینجا چیکار میکرد؟
- ۱.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط