سناریو انفجار رنگ پارت البته پسرک مدت زیادی بود که پ
سناریو انفجار رنگ پارت۱۳... البته پسرک مدت زیادی بود که پیدا کردن جایگاهی میان پسران همسن و سال خود کمتر از گذشته کنار دخترک میماند.ایزوکو گمان میکرد،که شاید به خاطر کمبود محبوبیتی ست که در میان بچه ها با گذر زمان پیدا کرده است. آخر دیگران حتی به او کوسه اش هم فرصت نشان دادن خودی را نمی دادند،ولی برای کاتسوکی اوضاع جور دیگری بود...او به محض به دست آوردن کوسه اش در سن چهار سالگی و شخصیت جسور و قاطعی که داشت مدام با جذابیت و کنجکاوی هایش برای بچه ها به قهرمانی اسطوره ای با رهبری فوق العاده ای که در شیطنت و بازی ها از خودش بروز میداد، شخصیتی دست نیافتنی و خاص برجسته مینمود.کاتسوکی از اینکه میدید بهترین و قوی ترین است آنچنان می درخشید که به نمادی برای تلاش کردن در زندگی ایزوکویی کوچک مبدل شده بود. او نباید هرگز شکسته میشد آنطور که در نزد همسن و سالانش تحسین و تمجید میگشت یک طرف و آن طور که ایزوکو از او به شکل خاصی تعریف میکرد.گویی دنیا را به کاتسوکی داده بودند پس تلاش هایش ده ها برابر بیشتر از قبل میشد.ولی از آنجایی که کاتسوکی از همان ابتدای کودکی اش آدم بسیار منطقی،خود کفا،لجباز و بسیار صریح در صحبت هایش بود. او از بی مصرفی و ضعف تنفر داشت و از آنجایی هم که نمیتوانست اوضاع را برای ایزوکو بهتر کند احساس افتضاحی داشت. از خودش متنفر بود هر بار که ایزوکو را آنطور آت دختر ها به تمسخر میگرفتند..از اینکه هر بار ایزوکو را چون باری اضافه اتلاق میکردند..از اینکه درمان وخامت حال روحی ایزوکو را نداشت یاحتی قدرتی که با آن یک گذشته بهتر را برای دخترک جنگلی رقم بزند!. هر چه می گذشت و آن دو بزرگتر میشدند از احساسات ضد و نقیضی که نسبت به دخترکو و در حضور او نسبت به خودش داشت فرار میکرد.دختر را از خود می راند و کم کم برای ظاهر سازی تصمیم است را بر این حول گرفت تا با ایجاد فاصله از طریق اذیت و آزار دخترک در حضور دیگران در برابر آنهایی را که قدرت کافی چه بسا برای متقاعد کردن خود و آنها نداشت را بدین طریق جبران سازد. بعضی اوقات ممکن بود ناخواسته حرف هایش را به گونه ای بزند که به ساز احساسات آتشین اش می رقصید.امروز هم همین شکل بود!باورش نمیشد که باز هم به دخترک آسیب زده باشد،علاوه بر احساسات دختر ،جسم کوچک و ضعیف او! می دانست هرگز قرار نیست عذاب وجدان های این روز را از یاد ببرد.روزی که هم احساسات بی دفاع دختر را با قدرت آتشین اش سوزاند هم دفترچه آرزو هایش را! ولی مدام در مسیر راه به سوی کنار حوضچه یک مدرسه با خودش کلنجار می رفت تا دلایل هر چند قلب مهربان اش رد میکرد را پشت سرهم به صف ردیف کند...آن هم برای پذیرش عواقب خوبی که رفتارش در آینده به دختر میگذاشت.روزی که حرف های امروز اش دخترک را از شر این رویای احمقانه ی قهرمان شدن اش و در برابر آسیب دیدگی های روحی و جسمی بیشترش محافظت کند. ولی باز هم کار درستی بود کشاندن مسئله ی خودکشی آن هم به او؟ با ندیدن خترک در کنار حوضچه بدون فکر سرش را به سمت بالای پشت بام مدرسه چرخاند و در کمال حیرت...ادامه دارد..🦋🌿🌋
- ۲.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط