P
P35🍯
جیمین«با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم برای اینکه لارا بیدار نشه خاموشش کردم لارا هنوز تو بغلم بود آروم بوسه ی به لپش زدم و گذاشتمش کنارم و بدنشو صاف کردم و پتو رو کشیدم روش اول رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم بعدش رفتم پایین صبحونه خوردم برای لارا هم صبحونه اماده کردم و گذاشتم رو میز بعد رفتم بالا آروم در اتاقو باز کردم که لارا بیدار نشه رفتم سر کمدم و یه لباس دم دستی برداشتم و پوشیدم و بعد از بوسیدن لارا رفدم سر کار
هشت صبح//
لارا« با حس خشکی توس گولم بزور از خواب بیدار شدم دنبال پارچ آب گشتم و یه لیوان اب برداشتم و بعد از خوردن گذاشتم کنار میز میخواستم دوباره بخوابم که دیدم بابا نیستش اولش ترسیدم اما بعد یادم افتاد که رفته کمپانی میخواستم بخوابم اما دیگه خوابم پریده بود به خاطر همین رفتم تو حموم دست و صورتمو شستم و رفتم پایین دیدم بابام برام صبحونه آماده کردم نشستم خوردم بعدش رفتم نشستم پای تلویزیون دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم از بی حوصلگی دلمم برای بابام تنگ شده بود همینطوری تو فکر بودم که صدای تلفن رو شنیدم رفتم برش داشتم اول ترسیدم میخواستم جواب ندم گفتم شاید غریبه باشه اما بعد وقتی شماره ی بابامو روش دیدم یه لبخند رو لبام نشست خیالم راحت شد سریع جواب دادم
&الو
-سلام پرنسس قشنگ من
&سلام بابا جونم
-حوصلت که سر نرفته
&چرا خیلی
-عه چرا
&از بس زل زدم به تلویزیون دارم دیوونه میشم
-الهی بمیرم برای چشمات بابایی زیادی تلویزیون نگاه نکن چشمای خوشگلت اذیت میشن
&هوف اخه پس چیکار کنم
-دخترکم کار من تموم شده میخوای بیام دنبالت باهم بریم بیرون؟
&وای اره
-باشه پس حاضر شو دارم میام دنبالت
&چشم{قطع کرد}
ادامه دارد...
جیمین«با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم برای اینکه لارا بیدار نشه خاموشش کردم لارا هنوز تو بغلم بود آروم بوسه ی به لپش زدم و گذاشتمش کنارم و بدنشو صاف کردم و پتو رو کشیدم روش اول رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم بعدش رفتم پایین صبحونه خوردم برای لارا هم صبحونه اماده کردم و گذاشتم رو میز بعد رفتم بالا آروم در اتاقو باز کردم که لارا بیدار نشه رفتم سر کمدم و یه لباس دم دستی برداشتم و پوشیدم و بعد از بوسیدن لارا رفدم سر کار
هشت صبح//
لارا« با حس خشکی توس گولم بزور از خواب بیدار شدم دنبال پارچ آب گشتم و یه لیوان اب برداشتم و بعد از خوردن گذاشتم کنار میز میخواستم دوباره بخوابم که دیدم بابا نیستش اولش ترسیدم اما بعد یادم افتاد که رفته کمپانی میخواستم بخوابم اما دیگه خوابم پریده بود به خاطر همین رفتم تو حموم دست و صورتمو شستم و رفتم پایین دیدم بابام برام صبحونه آماده کردم نشستم خوردم بعدش رفتم نشستم پای تلویزیون دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم از بی حوصلگی دلمم برای بابام تنگ شده بود همینطوری تو فکر بودم که صدای تلفن رو شنیدم رفتم برش داشتم اول ترسیدم میخواستم جواب ندم گفتم شاید غریبه باشه اما بعد وقتی شماره ی بابامو روش دیدم یه لبخند رو لبام نشست خیالم راحت شد سریع جواب دادم
&الو
-سلام پرنسس قشنگ من
&سلام بابا جونم
-حوصلت که سر نرفته
&چرا خیلی
-عه چرا
&از بس زل زدم به تلویزیون دارم دیوونه میشم
-الهی بمیرم برای چشمات بابایی زیادی تلویزیون نگاه نکن چشمای خوشگلت اذیت میشن
&هوف اخه پس چیکار کنم
-دخترکم کار من تموم شده میخوای بیام دنبالت باهم بریم بیرون؟
&وای اره
-باشه پس حاضر شو دارم میام دنبالت
&چشم{قطع کرد}
ادامه دارد...
- ۴۲۳
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط