در آستانه هر فصل.هراسی سرتابه پای مرا در خود میلرزاند.
در آستانه هر فصل.هراسی سرتابه پای مرا در خود میلرزاند.
نزدیک بهار که میشویم میهراسم که کسی خلوت مرا زیر نارنج پیر هر غروب برهم بزند
تابستان که میشود. (بگذار در آخر میگویم گفتنش نیز جرعت میخواهد)
پاییز که میشود میهراسم. کسی برگهای حیاط را جاروب کند
وطرح ستاره دنباله دار مرا که از کشاکش دامنت بر سنگفرش خانمان سروده شده است را بهم بریزد.
زمستان که میشود. میهراسم تمام درختهای برف پوش.
که نکند تویی که لباس عروس که تویی لباس مرگ پوشیده ای.
تابستان...
تابستان که میشود .میهراسم کسی نباشد که بعد ظهرهای عقربه ی پنج را با من گز کند تمام کوچه پس کوچه های دلتنگی را.
ناسوت
نزدیک بهار که میشویم میهراسم که کسی خلوت مرا زیر نارنج پیر هر غروب برهم بزند
تابستان که میشود. (بگذار در آخر میگویم گفتنش نیز جرعت میخواهد)
پاییز که میشود میهراسم. کسی برگهای حیاط را جاروب کند
وطرح ستاره دنباله دار مرا که از کشاکش دامنت بر سنگفرش خانمان سروده شده است را بهم بریزد.
زمستان که میشود. میهراسم تمام درختهای برف پوش.
که نکند تویی که لباس عروس که تویی لباس مرگ پوشیده ای.
تابستان...
تابستان که میشود .میهراسم کسی نباشد که بعد ظهرهای عقربه ی پنج را با من گز کند تمام کوچه پس کوچه های دلتنگی را.
ناسوت
- ۴۷۵
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط