زندگی نامهه ی ویکی ژون
زندگی نامهه ی ویکی ژون
خبخب
ویکتوریا یه دختر خوشگل
پوست سفید
چشمای ابی پاستیلی کمرنگ
موهای بولند(بلوند خیلیییی کمرنگ)
و عاشق رنگ بنفش بودن
و توی انگلیس زندگی میکرده
ویکییی خیلیییییییییییی مهربون بوده
همه دوسش داشتن
موخصوصا بچه ها و حیوانات
و خب همه بهش احترام میزاشتن
و راستی توی یه روستا زندگی میکرده
ووو...بعد از مدتی شایعه میشه ویکتوریا یه شیطانه داره بقیه رو گول میزنه
و قرار شد اون شب ویکتوریا رو اتیش بزنن
ویکتوریا اون شب فرار میکنه
وقتی داره فرار میکنه یکی از اهالی روستا به تیر بهش میزنه ولی ویکتوریا اهمیتی نمیده و میره و میره تا به یه جنگل میرسه
اونجا از شدت خونریزی میافته میمیره🥹🤙
شاید بگید عهه چقدر کم تموم شد؟نهبابا الان داستان شروع ش_
خبب
حالاحح ویکی رفته بود بهشت
به یه فرشته ی زیبا تبدیل شده بود(فرشته ی مرگ بود)
و نامیرا شده بود(خدا این ویژگی رو بهش داده بود)
و یه مادر پیدا میکنه که 25 سال از خود ویکی بزرگ تر هس
با یه خواهر همسن خودش
خب حالااااا بعدد از مدت ها...ویکتوریا کم کم عاشق یه شیطان میشه
مادرش از این قضیه خبر دار میشه و دستور میده اون شیطانه و ویکتوریا رو بیارن پیشش
مادر ویکی لیام رو تا حد مرگ میزنه
و یه چشم ویکتوریا رو کور میکنه و زمزمه کنان میگه:این برای اینکه هیچ وقت...هیچ وقت این روز رو یادت نره..ویکتوریا!
و با کون پرتشون میکنهخ پایین و میافت سیارهحح ایحح به نامححح زمینححح
و ویکتوریا میافته برزیل دقیفا جلوی جک(برادر ناتنی ویکتوریا)و لیام(شیطانه)میافته لس انجاس
و جک اولش خیلی میترسه و کم کم با ویکتوریا کنار میاد
و خب اولاش قطعا باور نمیکرد که اون یه فرشته س
و راستی جک رییس مافیاهاس
و جک کمک ویکتوریا میکنه تا لیام رو پیدا کنه و....بعد از یه شال بر میگردن بهشت با لیام و داداشش
و همه جا رو نابود میکنن،و ویکتوریا از ننه و خواهرش انتقام میگیره
سر هردوتاشون رو با سلاحش قطع میکنه
و تمام لیام و ویکی و جک با خوبی و خوشی به زندگی ادامه میدن(همیشه یه پاشون زمینه یا جهنم_
خبخب
ویکتوریا یه دختر خوشگل
پوست سفید
چشمای ابی پاستیلی کمرنگ
موهای بولند(بلوند خیلیییی کمرنگ)
و عاشق رنگ بنفش بودن
و توی انگلیس زندگی میکرده
ویکییی خیلیییییییییییی مهربون بوده
همه دوسش داشتن
موخصوصا بچه ها و حیوانات
و خب همه بهش احترام میزاشتن
و راستی توی یه روستا زندگی میکرده
ووو...بعد از مدتی شایعه میشه ویکتوریا یه شیطانه داره بقیه رو گول میزنه
و قرار شد اون شب ویکتوریا رو اتیش بزنن
ویکتوریا اون شب فرار میکنه
وقتی داره فرار میکنه یکی از اهالی روستا به تیر بهش میزنه ولی ویکتوریا اهمیتی نمیده و میره و میره تا به یه جنگل میرسه
اونجا از شدت خونریزی میافته میمیره🥹🤙
شاید بگید عهه چقدر کم تموم شد؟نهبابا الان داستان شروع ش_
خبب
حالاحح ویکی رفته بود بهشت
به یه فرشته ی زیبا تبدیل شده بود(فرشته ی مرگ بود)
و نامیرا شده بود(خدا این ویژگی رو بهش داده بود)
و یه مادر پیدا میکنه که 25 سال از خود ویکی بزرگ تر هس
با یه خواهر همسن خودش
خب حالااااا بعدد از مدت ها...ویکتوریا کم کم عاشق یه شیطان میشه
مادرش از این قضیه خبر دار میشه و دستور میده اون شیطانه و ویکتوریا رو بیارن پیشش
مادر ویکی لیام رو تا حد مرگ میزنه
و یه چشم ویکتوریا رو کور میکنه و زمزمه کنان میگه:این برای اینکه هیچ وقت...هیچ وقت این روز رو یادت نره..ویکتوریا!
و با کون پرتشون میکنهخ پایین و میافت سیارهحح ایحح به نامححح زمینححح
و ویکتوریا میافته برزیل دقیفا جلوی جک(برادر ناتنی ویکتوریا)و لیام(شیطانه)میافته لس انجاس
و جک اولش خیلی میترسه و کم کم با ویکتوریا کنار میاد
و خب اولاش قطعا باور نمیکرد که اون یه فرشته س
و راستی جک رییس مافیاهاس
و جک کمک ویکتوریا میکنه تا لیام رو پیدا کنه و....بعد از یه شال بر میگردن بهشت با لیام و داداشش
و همه جا رو نابود میکنن،و ویکتوریا از ننه و خواهرش انتقام میگیره
سر هردوتاشون رو با سلاحش قطع میکنه
و تمام لیام و ویکی و جک با خوبی و خوشی به زندگی ادامه میدن(همیشه یه پاشون زمینه یا جهنم_
- ۱.۸k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط