*لیدوکائین*
*لیدوکائین*
(Part 1)
(ساعت ٢ بامداد)
ات:
چشمام رو باز کردم. طبق نقشه ای که تو سرم بود الان باید کارم رو شروع میکردم.
به آرومی از روی تخت بلند میشم. کل خونه در سکوت وحشتناکی غرق شده. امیدوارم موفق بشم از اینچئون فرار کنم از این شهر لعنتی متنفرم!
اگه اون عوضی بفهمه دوباره کتکم میزنه هنوز رد کتک هایی که با کمربند خوردم پشتم هست، هنوز زخم دستام خوب نشده من باید موفق بشم و فرار کنم.
از زیر تختم یه دونه کوله پشتی بیرون میارم تنها یادگاریی که از بابام دارم. ای کاش هنوز زنده بود و از دختر کوچولوش مراقبت میکرد.
به سختی بغض لعنتیی که باعث شده همه جا رو تار ببینم و راه گلومو بسته قورت میدم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلی که لازم دارم.
چند دست لباس و تمام پول هایی که تو این چند سال یواشکی جمع کردمو میزارم داخل کوله. سریع لباس هامو عوض میکنم. باید خوراکی و آب هم بردارم.
نهه! ریسک بزرگیه! اگه سر و صدا کنم و بیدار بشه کارم تمومه به اندازه کافی پول دارم که خودمو به سئول برسونم اونجا یه چیزی برای خوردن میخرم.
خیلی آروم در اتاقمو باز میکنم و خارج میشم.
پله ها رو یکی یکی میام پایین. اتاقش از شانس بدم نزدیک در خونه است. باید محتاط باشم. نه خودش نه پسرای هرزه اش نباید بیدار بشن.
بالاخره به در خونه میرسم و یواش درو باز میکنم یکم صدا میده که باعث میشه قلبم از شدت استرس تند تند بزنه....
میشه لطفا حمایتم کنی🥺❤️
(Part 1)
(ساعت ٢ بامداد)
ات:
چشمام رو باز کردم. طبق نقشه ای که تو سرم بود الان باید کارم رو شروع میکردم.
به آرومی از روی تخت بلند میشم. کل خونه در سکوت وحشتناکی غرق شده. امیدوارم موفق بشم از اینچئون فرار کنم از این شهر لعنتی متنفرم!
اگه اون عوضی بفهمه دوباره کتکم میزنه هنوز رد کتک هایی که با کمربند خوردم پشتم هست، هنوز زخم دستام خوب نشده من باید موفق بشم و فرار کنم.
از زیر تختم یه دونه کوله پشتی بیرون میارم تنها یادگاریی که از بابام دارم. ای کاش هنوز زنده بود و از دختر کوچولوش مراقبت میکرد.
به سختی بغض لعنتیی که باعث شده همه جا رو تار ببینم و راه گلومو بسته قورت میدم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلی که لازم دارم.
چند دست لباس و تمام پول هایی که تو این چند سال یواشکی جمع کردمو میزارم داخل کوله. سریع لباس هامو عوض میکنم. باید خوراکی و آب هم بردارم.
نهه! ریسک بزرگیه! اگه سر و صدا کنم و بیدار بشه کارم تمومه به اندازه کافی پول دارم که خودمو به سئول برسونم اونجا یه چیزی برای خوردن میخرم.
خیلی آروم در اتاقمو باز میکنم و خارج میشم.
پله ها رو یکی یکی میام پایین. اتاقش از شانس بدم نزدیک در خونه است. باید محتاط باشم. نه خودش نه پسرای هرزه اش نباید بیدار بشن.
بالاخره به در خونه میرسم و یواش درو باز میکنم یکم صدا میده که باعث میشه قلبم از شدت استرس تند تند بزنه....
میشه لطفا حمایتم کنی🥺❤️
- ۳۰۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط