{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان انتقام خونین

رمان انتقام خونین 🩸❣️
part:48

#ارسلان
پانیذ:خب داداشی برو دنبالش دیگه
ارسلان:آخه من چه گوهی خوردم
امیر انکا:به جای اینجا زار بزنی برو دنبالش قلبش رو شکستی
ارسلان:اوکی باشه(رفتم از در بیرون دیدم دیانا داره می‌ره)

#دیانا
(داشتم میرفتم که ارسلان اومد)ها چته
ارسلان:دیانا من رو ببخش بخدا حواسم نبود
دیانا:هه حواست نبود؟منم حواسم نبود رفتم پارتی
ارسلان:دیانا درک کن چی میگم بخدا من حالم بده
دیانا:چطور می تونی دست رو دختر بلند کنی؟(بغض و گریه)
ارسلان:فداتشم خب تو دوست دخترمی منم خوشم نمیاد با یه مرد غریبه برقصیم اگر من با یه دختر برقصم چه حسی بهت دست...
دیانا:اسپری رو می کنم تو حلقش تا از این گوه ها نخوره
ارسلان:خیلی خب حالا آشتی؟
دیانا:به به شرط
ارسلان:چی؟
دیانا:برام لپ لپ بخرررر
ارسلان:ای خدا باشه (رفتم سوپری و ۷ تا لپ لپ بزرگ و ۵ تا لپ لپ کوچیک خریدم بهش دادم)
دیانا:مرسییییی (بغلش کردم)
ارسلان:فداتشم بریم؟
دیانا:بریم (وارد عمارت شدم و بچه ها اومدن دم در و همه چیزو گفتم بهشون)
متین:بچه ها برا شام بریم بیرون؟
ژاتیس:,اره اتفاقا می خواستم همین رو بگم رامین میای
رامین:نه من لالا
رضا:کی هست که تو نخوابی

#محراب
توی محل کارم بودم که رئیسم بهم زنگ زد
رئیس:محراب تو دیگه نمی تونی برگردی ایران
محراب:چی داری میگی
رئیس:مدیر شرکت تورو ممنوع خروج کرده
محراب:آخه مگ چیکار کردم من می خوام برم دوستام رو ببینم
رئیس:مدیر شرکت گفته می تونید ۴ نفر رو به انتخاب خودت بیاری و دو سال دیگه می تونی برگردی ایران
محراب:آخه
رئیس:من چیکار کنم مدیر شرکت میگه(و قطع کردم)
محراب:گوه تو رئیس شرکت(زنگ زدم مهشاد و گفت به بچه ها زنگ بزن هر کدوم تونستن بیان و رکسانا رو با خودشون بیارن و زنگ زدم رضا که بیشتر از همه صمیمی بودم باهاش)

#رضا
(با بچه ها داشتیم حرف می‌زدیم که گوشیم زنگ خورد)جونم محراب
محراب:(قضیه رو بهش گفتم)
رضا:باشه من به بچه ها میگم و جواب رو بهت میدم
محراب:دمت گرم بای
رضا:(رفتم به بچه ها گفتم)
آتوسامیر:ما می تونیم بریم
دیانا:آخه شما چرا شما مهمون ما هستین بعد حالا بذاریم برین؟
پانیذ:آتوسا تروخدا نرو من بدون تو نمی تونم
آتوسا:می دونم می دونم سخته ولی من مجبورم
ارسلان:آخه این همه آدم چرا شما چرا شما باید بخاطر ما خودتون رو به دردسر بندازین؟
امیر انکا:بودن کنار شما خیلی خوب بود من و ژاتیس هیچ دوستی تاحالا نداشتیم و تنها کسی که معنی واقعی دوستی رو به ما یاد داد شما ها بودید و پانیذ و رضا من و آتوسا رو بهم رسوندن وگرنه دیگه امکان نداشت من و ژاتیس با هم باشیم پس میریم
بچه ها:اوکی
رضا:(زنگ زدم محراب و بهش همه چیزو گفتم که آتوسامیر کیه و می خواد بیاد و قرار شد فردا برن)

حمایت پلیز 🖤✨
دیدگاه ها (۴)

بچه ها حالم خوب نیست فعلا بای

پیج دوم بچم پریده

دخملمووو✨❣️

اونایی که نذاشتم یا عکسشونو نداشتم یا اینکه برام نفرستاده بو...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲محراب"داشتم سعی می‌کردم با این قیا...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط