{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستمال کاغذی به اشک گفت

دستمال کاغذی به اشک گفت

قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود خراج میکنی؟

عاشقتم

با من ازدواج میکنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی!هه

تو چقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی

تو ازدواج ما

تو مچاله میشوی

چرک میشوی تکه ای زباله میشوی

پس برو بیخیال باش

عاشقی کجاست؟تو فقط دستمال باش

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشت

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید نازکش دوید

خون درد

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاک بود عاشق و زلال

او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه های اشک داشت
دیدگاه ها (۱)

وقتی کسی در کنارت هستخوب نگاهش کنبه تمام جزئیاتشبه لبخند بین...

می گویند :هیچوقت نمیدانید چه دارید ،تا وقتی که از دستش بدهید...

دستی برآوریمباشد کزین گذرگه اندوه بگذریمروزی که آدمیخورشید د...

ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﯿﺪ ؟ﺍﻭﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺗﻮﻟﺜﻪ ﺗﻮﻥ...

عشق زیر نور ماه | قسمت 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط