˚ ·˚✧درخواستی ✧˚ ·˚
˚ ·˚✧درخواستی ✧˚ ·˚
《دوپارتی》وقتی ایدلیی و جیمین دوست پسر قبلیت هست
part 2
سکوت...
اونقدر سنگین بود که صدای تیکتاک ساعت هم بلندتر از همیشه به نظر میرسید.
دوست پسرم چند لحظه به دست دراز شدهی جیمین نگاه کرد، بعد دستش رو فشرد.
«خوشبختم.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
«منم.»
اما هیچکدوم واقعاً خوشحال نبودن.
من بینشون ایستاده بودم؛ انگار گذشته و حال، دو طرفم ایستاده بودن.
«من... میرم چای بیارم.»
بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم، به آشپزخونه رفتم.
اما حتی از اونجا هم صدای نفسهای سنگینشون رو حس میکردم.
...
وقتی با سینی برگشتم، دوست پسرم آروم کنارم نشست و بیاختیار دستم رو گرفت.
حرکتی ساده...
ولی نگاه جیمین برای یک لحظه شکست.
چشمهاش روی دستهای قفلشدهمون موند.
بعد لبخند محوی زد.
لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت.
«خوشحالم... حداقل یکی تونسته خوشحالت کنه.»
آروم با خودم زمزمه کردم " ولی میخواستم اون تو باشی"
سرم رو پایین انداختم.
نمیدونستم باید چی بگم.
دوست پسرم که متوجه حال جیمین شده بود، آروم گفت:
«گذشته، گذشتهست.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
«میدونی... هر روز خواستم برگردم. هر روز خواستم زنگ بزنم. ولی فکر میکردم دیگه دیر شده.»
اشک بیاختیار گوشهی چشمم جمع شد.
«چرا الان اومدی؟»
نفس عمیقی کشید.
«چون فهمیدم اگه حتی یه بار هم نبینمت... تا آخر عمرم پشیمون میمونم.»
سکوت...
بعد از چند لحظه از جاش بلند شد.
دستش رو داخل جیبش برد و یه جاکلیدی کوچیک درآورد.
همون جاکلیدی ستارهای.
همونی که سالها پیش با هم خریده بودیم.
آروم روی میز گذاشت.
«این همیشه پیشم بود.»
بعد به دوست پسرم نگاه کرد.
«مراقبش باش... اون وقتی میخنده، دنیا قشنگتر میشه.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن، فقط یک بار برگشت.
نگاهمون برای آخرین بار به هم گره خورد.
«خداحافظ...»
در بسته شد.
صدای بسته شدن در، انگار پایان آخرین صفحهی یک داستان قدیمی بود.
دوست پسرم آروم دستم رو فشرد.
من به جاکلیدی روی میز خیره موندم...
به یادگاریای از عشقی که تموم شده بود...
و لبخند زدم.
نه از روی خوشحالی...
بلکه برای اینکه بعضی آدمها، حتی وقتی میرن، تا همیشه گوشهای از قلب آدم میمونن.
《دوپارتی》وقتی ایدلیی و جیمین دوست پسر قبلیت هست
part 2
سکوت...
اونقدر سنگین بود که صدای تیکتاک ساعت هم بلندتر از همیشه به نظر میرسید.
دوست پسرم چند لحظه به دست دراز شدهی جیمین نگاه کرد، بعد دستش رو فشرد.
«خوشبختم.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
«منم.»
اما هیچکدوم واقعاً خوشحال نبودن.
من بینشون ایستاده بودم؛ انگار گذشته و حال، دو طرفم ایستاده بودن.
«من... میرم چای بیارم.»
بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم، به آشپزخونه رفتم.
اما حتی از اونجا هم صدای نفسهای سنگینشون رو حس میکردم.
...
وقتی با سینی برگشتم، دوست پسرم آروم کنارم نشست و بیاختیار دستم رو گرفت.
حرکتی ساده...
ولی نگاه جیمین برای یک لحظه شکست.
چشمهاش روی دستهای قفلشدهمون موند.
بعد لبخند محوی زد.
لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت.
«خوشحالم... حداقل یکی تونسته خوشحالت کنه.»
آروم با خودم زمزمه کردم " ولی میخواستم اون تو باشی"
سرم رو پایین انداختم.
نمیدونستم باید چی بگم.
دوست پسرم که متوجه حال جیمین شده بود، آروم گفت:
«گذشته، گذشتهست.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
«میدونی... هر روز خواستم برگردم. هر روز خواستم زنگ بزنم. ولی فکر میکردم دیگه دیر شده.»
اشک بیاختیار گوشهی چشمم جمع شد.
«چرا الان اومدی؟»
نفس عمیقی کشید.
«چون فهمیدم اگه حتی یه بار هم نبینمت... تا آخر عمرم پشیمون میمونم.»
سکوت...
بعد از چند لحظه از جاش بلند شد.
دستش رو داخل جیبش برد و یه جاکلیدی کوچیک درآورد.
همون جاکلیدی ستارهای.
همونی که سالها پیش با هم خریده بودیم.
آروم روی میز گذاشت.
«این همیشه پیشم بود.»
بعد به دوست پسرم نگاه کرد.
«مراقبش باش... اون وقتی میخنده، دنیا قشنگتر میشه.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن، فقط یک بار برگشت.
نگاهمون برای آخرین بار به هم گره خورد.
«خداحافظ...»
در بسته شد.
صدای بسته شدن در، انگار پایان آخرین صفحهی یک داستان قدیمی بود.
دوست پسرم آروم دستم رو فشرد.
من به جاکلیدی روی میز خیره موندم...
به یادگاریای از عشقی که تموم شده بود...
و لبخند زدم.
نه از روی خوشحالی...
بلکه برای اینکه بعضی آدمها، حتی وقتی میرن، تا همیشه گوشهای از قلب آدم میمونن.
- ۶۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط