{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج تحمیلی پارت 24

ازدواج تحمیلی پارت 24

ماشین توی جاده خلوت بود. چراغ‌ها دو تا نوار نور انداخته بودن جلو. دازای با یه دست رانندگی می‌کرد، یه دستش رو گذاشته بود روی دسته دنده. ساکت بود. اون دازایی که همیشه یه چیزی می‌گفت، همیشه پوزخندی می‌زد، حالا ساکت بود. صندلی عقب، چویا کنارم نشسته بود و من سرم رو تکیه داده بودم به شیشه سرد. هر دست انداز جاده یه تیر میکشید توی پام. سعی می‌کردم به چیزی جز اون فکر کنم.

به بچه‌ها فکر می‌کردم..

چویا چند دقیق‌هه حرف نزده بود. نفس می‌کشید. همینه. منم حرف نمی‌زدم. انگار اگه حرف بزنیم، همه چیز میشه واقعی میشه . الان هنوز میشد تظاهر کرد که فقط یه کابوس بوده. (فک نکنم ولی باشه)

دست چویا روی صندلی بود. نزدیک دست من. نگاه کردم به انگشتاش. مفصل‌هاش برجسته بودن. پوستش زبر بود. یه جای کف دستش زخم کهنه بود. نمی‌دونستم از کجاست.

بی‌اختیار، دستم رو تکون دادم. انگشتام لای انگشتاش رفت.( چه گوه خوریا)

چویا نگاه کرد پایین. بعد به صورت من. چیزی نگفت. ولی دستش رو بست دور دست من.

باز نگاه کردم به شیشه. بارون ریزه میومد. قطره‌ها روش شیشه می‌دویدن. چراغای خیابون محو می‌شدن توی مه.

چویا گفت: «دازای. از اون راه کوتاه برو.»

دازای آینه رو نگاه کرد. «اون راه پر از دست اندازه.»

چویا: «نزدیک‌تره.»

دازای چیزی نگفت. فقط فرمان رو چرخوند.

دست انداز اول که خورد توی ماشین، یه ناله از گلوم دررفت. سعی کردم قایمش کنم، ولی چویا شنید. انگشتاش رو فشار داد.

گفت: «درد داره؟»

گفتم: «نه.» دروغ.

چویا: «تا ده دقیقه دیگه میرسیم.»

دازای از جلو گفت: «اگه اینجوری برونیم، میرسیم. اگه تو بری اون راه کوتاه، با این ماشین شاسی‌بلند نرفته، مثلاً...»

چویا: «راحت باش.»

دازای پوزخندی زد تو آینه. اولین بار تو این چند ساعت بود که می‌خندید. اونم نصفه. «ببینم چویا احساساتی شده؟»

چویا جواب نداد. فقط دستم رو ول کرد. نه کامل. ولی شُل کرد. شاید یادش اومد که کسی داره نگاهش می‌کنه. یا شاید فقط خجالت کشید.

---

ماشین رفت توی یه خیابون خلوت‌تر. چراغی نبود. فقط نور مهتاب و نور کم ماشین. (به بازی مسافرت طولانی خوش اومدین) درختای بلند دو طرف جاده بودن. سایه‌شون میومد روی ماشین.

به صدای باد و موتور گوش می‌دادم. به نفس کشیدن چویا. به سکوت دازای که توی ماشین پیچیده بود.

چویا یهو گفت: «بچه‌ها...»

دازای گفت: «چی؟»

چویا: «نگفتین موقع رفتن چی گفتن.»

دازای یه مکث کرد. دستش رو کشید رو صورتش. «یوکی گفت مامان حتماً کیک خریده. یوری گفت نه، مامان رفته دکتر. کای چیزی نگفت. رفت توی انباری نشست. جونو رفت ببینتش گفت نشسته و نخود چی میخوره.»

نخودچی. کای نخودچی دوست نداشت. اون شکلات دوست داشت. این رو می‌دونستم. پس نخودچی رو نگه داشته بود. برای چی؟

فکرم کار نمی‌کرد. پام دیگه توی یه درد مبهم فرو رفته بود، شبیه خستگی. ولی خوب نبود. اون جور خستگی که قبل از بدتر شدن میاد.

چویا گفت: «ا.ت.»

گفتم: «ها؟»

«بیدار بمون.»

گفتم: «بیدارم.»

چشمام رو باز نگه داشتم. ولی پلکام سنگین بودن. شاید از دست دادن خون بود. شاید از خستگی. نمی‌دونم.

چویا دستش رو گذاشت رو گونه من. سرد بود. گفت: «بیدار بمون. توی ماشین نخواب.»

دستش رو تکون دادم. «بیدارم گفتم.»

دازای از جلو: «خونه داره پیدا میشه.»

نگاه کردم جلو. واقعاً. خیابون خودمون بود. درخت کاج جلوی خونه. چراغ حیاط روشن بود. کسی بیدار بود. شاید جونو. شاید تکوچو.

دلم گرفت.

یاد بچه‌ها افتادم. یوکی حتماً توی رختخواب وول میخوره. یوری چشاش رو بسته ولی بیداره. کای... کای نشسته رو مبل و به در نگاه می‌کنه.

چویا گفت: «اول بچه‌ها رو ببینیم. بعد میبرمت بیمارستان.»

گفتم: «نه. اول نمیریم بیمارستان.»

چویا برگشت نگاهم کرد. صورتش توی نور کم ماشین نصفه پیدا بود. اون چشمای روشن، اون ابروهای در هم.


سکوت.

گفت: فعلا بزار اول بچه ها رو ببینیم بعدا تصمیم میگیریم.»
دیدگاه ها (۴)

قلب های شکسته پارت ۱۰صبح همان روز - میز صبحانه، ساعت هشت و ن...

نمیدونم چرا بیدارم ....خوابم نمیبره .... احتمالا فردا تا شب ...

بچه نمیدونم چرا شاید بخاطر اینترنته؟ یا هرچی ولی نمیتونم سنا...

بچه ها پارت میدم لطفا اول بزارین امتحان ریاضی که ۳۵ دقیقه دی...

هوراا تا امتحان بعدی یکم وقت دارم پسپارت 23 ازدواج تحمیلی چو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط