خب بریم 🎀
خب بریم 🎀
حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو حتی سمت نانسی هم نرفت
نانسی هم از شدت ترس و ناراحتی حتی یه کلمه هم حرف نمیزد و تمام روز سرش پایین بود
نانسی درد داشت نه جسمی بلکه روحی
اون تازه داشت به سانزو عادت میکرد و میخواست آروم باشه اما حالا نه تنها از سانزو میترسید و بلکه میخواست فرار هم بکنه
تنفر عجیبی توی خونه بود سانزو با خشم و نفرت به نانسی نگاه میکرد و نانسی از ترس حتی سرش رو هم بالا نمیآورد
سانزو به سمت نانسی حرکت کرد باندپیچی دور سر نانسی رو باز کرد و با نگاه کلافه ای انگشتش رو زیر سر نانسی گذاشت و سر نانسی رو آورد بالا و میخواست باهاش چشم تو چشم شه
اما نانسی چشماش رو رو به طرف دیگه ای نگاه میکرد
نه از سر ناز و قهر کردن آخه دخترک بیچاره حتی بلد نبود ناز کنه یا قهر کنه و یا حتی بلد نبود اعتراض کنه
اون چشمایی که به طرف دیگه نگاه میکرد از فرط ترس نمیتونست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه
سانزو با کلافگی دستش رو کرد تو موهاش و اون هارو بهم ریخت و به نانسی نگاه کرد
_ هوی تو.... داری اعصابم رو بهم میریزی توله به من نگاه کن
نانسی هیچی نمیگفت و ساکت روبروی سانزو ایستاده بود
سانزو به قاب عکس نگاه کرد و بعد به نانسی نگاه کرد
_ ببین نانسی من باید یه توضیح هایی بهت بدم
اون دختر توی قاب عکس اولین و آخرین عشق من توی زندگیمه
این جمله مثل تیری بود به قلب نانسی و حالا حتی بیشتر از قبل معیوس شده بود
سانزو ادامه داد
_ اون خط قرمز منه و باید بهش احترام گذاشت
نانسی درحالی که سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه
+ پس.. پس چرا تو با من میخوابی؟ چرا عوض اون دختر من تو این خونه زندگی میکنم؟ مگه عاشقش نیستی؟
سانزو ساکت شد نانسی ترسید و آروم سرشو بالا آورد اما برعکس انتظار نانسی سانزو اشک تو چشماش حلقه زده بود و با چهره ای ناراحت سرشو انداخت پایین
_ خب.. خب چون اون من رو نخواست الانم با یه نفر دیگه ازدواج کرده و بچه هم داره
سانزو که داشت این حرف رو میزد نتونست جلوی اشکش رو بگیره و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد
ویو خاطرات سانزو
فلش بک به گذشته //
سانزو کتش رو در آورد و به جاب لباسی آویزون کرد و با نگاهی سرشار از عشق به معشوقه اش نگاه کرد
_ عزیزم بیا تو این خونه زندگی کنیم میا
با بچه هامون مطمئنم ما خوشبخت ترین خانواده جهان میشیم
دختر : اوهوم.. حتما
ویو زمان حال
نانسی دلش برای سانزو سوخت درحالی که قلب خودش درد میکرد دستشو به سمت گونه ی خیس سانزو برد و اشکش رو آروم پاک کرد
سانزو جا خورد و سرشو آورد بالا حالا دیگه باهم چشم تو چشم بودن
سانزو غرق نگاه مهربون نانسی شده بود و نمیتونست چشم از تو چشم نانسی برداره
+ اون چرا نخواست با تو باشه؟
سانزو دوباره چشماش گرد شد
ویو خاطرات سانزو
فلش بک به گذشته//
سانزو آروم دستاش رو به دوطرف صورت دختر گذاشت و اون رو بوسید
دختر : عاشقتم سانزو
پسرک پشت دیوار ایستاده بود و دید که معشوقه اش لب بر لب دیگری گذاشته و آرام زمزمه میکند
دختر : عاشقتم کوکونوی
( توضیح : پسر پشت دیوار درواقع سانزو بود و دید که دختری که عاشقش بود بهش خیانت کرد )
ویو زمان حال
سانزو دستش رو گذاشت روی صورت نانسی و با گیجی به اون نگاه کرد و بعد سریع دستش رو ول کرد و به طرف دیگه ای نگاه کرد
_ اینا به تو ربطی نداره
نانسی رفت به سمت اتاقش و بی توجه به وجود سانزو آروم از پله ها بالا رفت
سانزو یکم از این رفتار عجیب نانسی تعجب کرده بود آخه چشمای نانسی دیگه هیچ جای دیگه ای رو نگاه نمیکرد و صاف داشت فقط به جلو نگاه میکرد و سریع قدم بر میداشت
سانزو خواست دنبالش بره اسمشو گفت تا بلکه برگرده اما نانسی بی توجه بازم رفت
سانزو هم عصبانی شد و به سمت اتاق خودش رفت
اما درواقع نانسی تو شوک بود اون غرق در افکار خودش بود
افکار نانسی : چرا؟ چرا؟ چرا من نمیتونستم جای اون دختر باشم؟
کاش من عشق اولین و آخرین سانزو بودم
جوری که تو قاب عکس به دختره نگاه میکرد قشنگ معلوم بود عاشقشه و براش جون میده معلوم بود اون دختر تمام زندگیشه پس یعنی اون دختر میتونست مادر بچه های سانزو باشه
سانزو عاشقش بوده
اون دختر چیزی رو داشته که من با تمام جونم میخواستمش و خیلی راحت اون رو رها کرده
من.... من....
سانزو وارد اتاق نانسی شد و نانسی رو دید که مردمک چشماش گشاد شده بود و زیر لب یه چیزی زمزمه میکرد
سانزو به سمت نانسی حرکت کرد با دستش اون رو از افکارش بیرون آورد
_ بلند شو من باید برم به یکی از جلسه های بانتن
همه با همراهشون میان توی باغ یه مهمونی گرفته شده
باید به عنوان همراه با من بیای
سانزو یه لباس زیبا به نانسی داد
_ اینو بپوش ( عکس لباس میزارم )
اینم از این ✨
راستی بچه ها بگی 9زور دارن پیش میرم؟ خوبه؟
حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو حتی سمت نانسی هم نرفت
نانسی هم از شدت ترس و ناراحتی حتی یه کلمه هم حرف نمیزد و تمام روز سرش پایین بود
نانسی درد داشت نه جسمی بلکه روحی
اون تازه داشت به سانزو عادت میکرد و میخواست آروم باشه اما حالا نه تنها از سانزو میترسید و بلکه میخواست فرار هم بکنه
تنفر عجیبی توی خونه بود سانزو با خشم و نفرت به نانسی نگاه میکرد و نانسی از ترس حتی سرش رو هم بالا نمیآورد
سانزو به سمت نانسی حرکت کرد باندپیچی دور سر نانسی رو باز کرد و با نگاه کلافه ای انگشتش رو زیر سر نانسی گذاشت و سر نانسی رو آورد بالا و میخواست باهاش چشم تو چشم شه
اما نانسی چشماش رو رو به طرف دیگه ای نگاه میکرد
نه از سر ناز و قهر کردن آخه دخترک بیچاره حتی بلد نبود ناز کنه یا قهر کنه و یا حتی بلد نبود اعتراض کنه
اون چشمایی که به طرف دیگه نگاه میکرد از فرط ترس نمیتونست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه
سانزو با کلافگی دستش رو کرد تو موهاش و اون هارو بهم ریخت و به نانسی نگاه کرد
_ هوی تو.... داری اعصابم رو بهم میریزی توله به من نگاه کن
نانسی هیچی نمیگفت و ساکت روبروی سانزو ایستاده بود
سانزو به قاب عکس نگاه کرد و بعد به نانسی نگاه کرد
_ ببین نانسی من باید یه توضیح هایی بهت بدم
اون دختر توی قاب عکس اولین و آخرین عشق من توی زندگیمه
این جمله مثل تیری بود به قلب نانسی و حالا حتی بیشتر از قبل معیوس شده بود
سانزو ادامه داد
_ اون خط قرمز منه و باید بهش احترام گذاشت
نانسی درحالی که سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه
+ پس.. پس چرا تو با من میخوابی؟ چرا عوض اون دختر من تو این خونه زندگی میکنم؟ مگه عاشقش نیستی؟
سانزو ساکت شد نانسی ترسید و آروم سرشو بالا آورد اما برعکس انتظار نانسی سانزو اشک تو چشماش حلقه زده بود و با چهره ای ناراحت سرشو انداخت پایین
_ خب.. خب چون اون من رو نخواست الانم با یه نفر دیگه ازدواج کرده و بچه هم داره
سانزو که داشت این حرف رو میزد نتونست جلوی اشکش رو بگیره و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد
ویو خاطرات سانزو
فلش بک به گذشته //
سانزو کتش رو در آورد و به جاب لباسی آویزون کرد و با نگاهی سرشار از عشق به معشوقه اش نگاه کرد
_ عزیزم بیا تو این خونه زندگی کنیم میا
با بچه هامون مطمئنم ما خوشبخت ترین خانواده جهان میشیم
دختر : اوهوم.. حتما
ویو زمان حال
نانسی دلش برای سانزو سوخت درحالی که قلب خودش درد میکرد دستشو به سمت گونه ی خیس سانزو برد و اشکش رو آروم پاک کرد
سانزو جا خورد و سرشو آورد بالا حالا دیگه باهم چشم تو چشم بودن
سانزو غرق نگاه مهربون نانسی شده بود و نمیتونست چشم از تو چشم نانسی برداره
+ اون چرا نخواست با تو باشه؟
سانزو دوباره چشماش گرد شد
ویو خاطرات سانزو
فلش بک به گذشته//
سانزو آروم دستاش رو به دوطرف صورت دختر گذاشت و اون رو بوسید
دختر : عاشقتم سانزو
پسرک پشت دیوار ایستاده بود و دید که معشوقه اش لب بر لب دیگری گذاشته و آرام زمزمه میکند
دختر : عاشقتم کوکونوی
( توضیح : پسر پشت دیوار درواقع سانزو بود و دید که دختری که عاشقش بود بهش خیانت کرد )
ویو زمان حال
سانزو دستش رو گذاشت روی صورت نانسی و با گیجی به اون نگاه کرد و بعد سریع دستش رو ول کرد و به طرف دیگه ای نگاه کرد
_ اینا به تو ربطی نداره
نانسی رفت به سمت اتاقش و بی توجه به وجود سانزو آروم از پله ها بالا رفت
سانزو یکم از این رفتار عجیب نانسی تعجب کرده بود آخه چشمای نانسی دیگه هیچ جای دیگه ای رو نگاه نمیکرد و صاف داشت فقط به جلو نگاه میکرد و سریع قدم بر میداشت
سانزو خواست دنبالش بره اسمشو گفت تا بلکه برگرده اما نانسی بی توجه بازم رفت
سانزو هم عصبانی شد و به سمت اتاق خودش رفت
اما درواقع نانسی تو شوک بود اون غرق در افکار خودش بود
افکار نانسی : چرا؟ چرا؟ چرا من نمیتونستم جای اون دختر باشم؟
کاش من عشق اولین و آخرین سانزو بودم
جوری که تو قاب عکس به دختره نگاه میکرد قشنگ معلوم بود عاشقشه و براش جون میده معلوم بود اون دختر تمام زندگیشه پس یعنی اون دختر میتونست مادر بچه های سانزو باشه
سانزو عاشقش بوده
اون دختر چیزی رو داشته که من با تمام جونم میخواستمش و خیلی راحت اون رو رها کرده
من.... من....
سانزو وارد اتاق نانسی شد و نانسی رو دید که مردمک چشماش گشاد شده بود و زیر لب یه چیزی زمزمه میکرد
سانزو به سمت نانسی حرکت کرد با دستش اون رو از افکارش بیرون آورد
_ بلند شو من باید برم به یکی از جلسه های بانتن
همه با همراهشون میان توی باغ یه مهمونی گرفته شده
باید به عنوان همراه با من بیای
سانزو یه لباس زیبا به نانسی داد
_ اینو بپوش ( عکس لباس میزارم )
اینم از این ✨
راستی بچه ها بگی 9زور دارن پیش میرم؟ خوبه؟
- ۹۵۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط