{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« قرار پنهان »

« قرار پنهان »

یک دفع لوید دستش رو میندازه دور کمر یور

لوید : آنیا تو میتونی بری « باید به خاطر ماموریت ...»

آنیا قرمز میشه و سریع فرار می‌کنه
لوید در و می‌بنده و سرش رو می‌بره سمت لب های یور
یور =🍅🍅🍅🍅
و یور میکوبونه تو گوش لوید دوباره همون اتفاق می‌افته
آنیا در حال راه رفتن روبه بیمارستان
آنیا : « خوب شد بابا اومد »

برای آنیا پیام میاد
توی گوشی
بکی :آنیا این شماره تلفن مامانش
آنیا : ممنون

آنیا :« خب الان من اگه زنگ بزنم مامانش بپرسه من کیم چی بگم وایییی🙃 »
بعد از بیمارستان زنگ میزنم

آنیا میرسه به بیمارستان و می‌ره تو اتاق دامیان و میشینه رو صندلی و دست دامیان رو میگی
دامیان که خوابه ولی آنیا باهاش صحبت می‌کنه
آنیا : میدونی چیه تازه الان میفهممت
تو واقعا تنهایی دامیان
آنیا بغز می‌کنه

آنیا با بغز : قول میدم بهت که که .. هیچ وقت تنهات نزارم « حتی با اینکه توی ماموریتم »
آنیا سرش رو می‌زاره رو سینه دامیان و شروع می‌کنه به گریه کردن و خوابش می‌بره

از نظر آنیا
داشتم گریه میکردم که چشمام سنگین شد خوابم برد وقتی بیدار شدم دست یه نفر رو روی سرم احساس کردم
دامیان : منم قول میدم که تنهات نزارم
آنیا بیدارمیشه و سریع دامیان رو بقل میگره

آنیا: چرا کسی به من نگفت که به هوش اومدی
دامیان : حالا که میدونی
آنیا : بیا برات سوپ آوردم

دامیان : ممنون
راستی مامان بابام کجان
آنیا : ام من من ....

آنیا تمام غذیه رو برای دامیان تعریف میکنه
دامیان : « انقدر سرشون شلوغه که حتی نمیدونن من تصادف کردم » میدونی چرا درمورد مامان بابام بهت چیزی نگفتم

آنیا : « چون بابات یه آدم ...» نه نمیدونم
دامیان : من خیلی تو زندگیم تنهام و مامان بابام هیچ وقت برای من وقت نزاشتن و فقط برام امکانات فراهم کردن و تو تنها کسی بودی
که بهم احساس خوبی می‌دادی و با وجود تو من فکر میکنم دیگه تنها نیستم
دامیان =🍅
آنیا=🍅
آنیا : خب ام ام ... منم همینطور
دامیان سعی میکنه که پاشه و نمیتونه

آنیا : تو باید استراحت کنی هنوز کامل خوب نشدی
دامیان : ولی من میخوام ...
از نظر آنیا
داشتم با دامیان صحبت میکردم که یک دفع یه نفر از در اتاق و باز کرد و دامیان رو بقل گرفت
آنیا : دددا میان
دامیان : ببین این ...

ملیندا : ایشون کی باشند
دامیان : مامامان
آنیا : « چچچچچچیییییییییی» سلام خانم من دوست دامیان هستم

ملیندا به دامیان یه جوری نگاه می‌کنه
دامیان : مامان ایشون آنیا هستن هم کلاسیم
ملیندا : آنیا میشه یه لحظه با من بیای بیرون
آنیا : حتما خانم
از نظر آنیا:
مامان دامیان دستم رو گرفت و منو از بیمارستان بیرون آورد و بردم یه گوشه
ملیندا : همش تقصیر توی
آنیا : خانم منظورتون رو متوجه نمیشم
ملیندا یک دفع ...
دیدگاه ها (۱)

رمان درخواستی

جزعیات رمانم🩷

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط