{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت¹

پارت¹
جین و ات داشتن صبحونه آماده میکردن که سوجی و یونا( دخترای جین و ات) اومدن پیشه جین و ات ، مدتی بود که سوجی کاملا عوض شده بود ، لحنه حرف زدنش آروم بود، نمیخندید، نمراتش داشت میومد پایین و......

یونا: صبح بخیررر

جین: صبح بخیررر عزیزممم

ات: صبح بخیر نفسم

سوجی با آرومی و حس خستگی لب زد

سوجی: من دیگه میرم

جین: کجا تو که هنوز صبحونه نخوردی ؟

سوجی: میل ندارم بابا... خداحافظ

ات: رفتاراش عجیب نیس؟؟

جین: نمیدونم چش شده

یونا: حتماً به خاطره درساشه

جین و ات: هوممم حق با توعه

سوجی داشت قدم میزد که یه قلدری اومد سمتش

قلدر: هوی داری کجا میری؟

سوجی: به تو ربطی نداره

قلدر:مثله اینکه از جونت سیر شدی

سوجی: ببین حوصله ی دعوا ندارم از اینجا برو

قلدر: اووووو مثلا میخای چیکار کنی ؟تو فقط یه بی ارزشی که نتونست دوستاشو نجات بده

سوجی خیلی عصبانی شد

سوجی: خودتون خواستید

شروع کرد به کتک زدن قلدرا ، چند دقیقه نگذشته بود که قلدرا بیهوش شدن

ویو جین
داشتم ورزش میکردم که......

حمایت؟
چطوره؟
دیدگاه ها (۲۱)

پارت²ویو جینکه گوشیم زنگ خوردجین: بله..آقای مدیر ؟مدیر: لطفا...

عشق شکوفه شده....پارت آخر که یهو ات بیدار شد و به جونگکوک نگ...

اممم سلام کیوتا راستش نمیتونم فیک یا پست بزارم نمیدونم چرا ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط