حلقه مار
حلقه مار
P:24
در کوچه باریکی میان ساختمانهای متروک لندن جادویی
نفسهای بریدهی لیا در هوای سرد شب بخار میشد. پاهایش خاکآلود و زخمی بود، اما نمیایستاد. پشت سرش صدای قدمهایی که آرام ولی سنگین نزدیک میشدند، ریتم قلبش را به هم میریخت.
تام:
(صدایش آرام اما هشداردهنده)
«لیا… نایست... نذار مجبور بشم...»
لیا بدون اینکه برگردد، بلند فریاد زد:
لیا:
«مجبور بشی چی؟! بزنی؟ طلسم بندازی؟ یا شاید… زخم بزنی؟ همونطور که قلبمو زدی تام!»
قدمهای تام متوقف شد.
چند لحظه سکوت. سپس صدای خشدار و خفهی تام از گلویش خارج شد:
تام:
«لیا...دراکو داره بازیتیت میده...اون تو رو دوست نداره...اینو بفهم»
لیا برگشت. نفسنفسزنان، چشمانش برق میزد.
لیا:
«هه فکر کردی من گول تو رو میخورم؟ تام بچه گیر نیاوردی، تو چرا متوجه نمیشی من تو رو دوستت ندارم متوجه شو...ولم کنم برو اینو بفهم»
تام ناگهان جلو پرید. چوبدستیاش را بالا آورد. برای لحظهای، طلسم قرمزی در نوک چوبش درخشید… اما دستانش لرزید.
تام:
(زیر لب، انگار با خودش حرف میزند)
«لعنتی… نکن…»
لیا خواست بدود، اما با تکان سریع دست تام، طلسمی اطراف زمین پیچید و او را محاصره کرد. مسیر فرار بسته شد.
لیا با خشم نگاهی به تام انداخت.
و تام با صدایی گرفته، آرام گفت:
تام:
«من فقط دارم راهت رو روشن میکنم...نمیخوام بخاطر اون دراکو عوضی نابود بشی»(ببخشید دراکو فن های عزیز😔)
لیا با صدایی آرومی گفت:
«و اگه خودت منو نابود کنی، چی؟ فرقش چیه؟»
تام جلو آمد. خیلی نزدیک. نفسش به صورت لیا خورد. با خشمی درونریز، اما چشمانی که میلرزید:
تام:
«حداقل با من… هنوز میتونی خودتو ببینی. ولی اون… اون فقط یه لاشه ازت نگه میدارن.»
لحظهای سکوت.
و بعد… لیا با قدرت هلش داد.
لیا:
«من انتخابمو کردم… و اونی که روبهرومه، دیگه تام نیست… فقط یه ماسک از قدرت لعنتیه.»
تام برای اولینبار، چشمانش سرخ شد. کنترلش داشت از دست میرفت. و درست در این لحظه، جریان برقآسای طلسمی از دستش شلیک شد—
و لیا به شدت به دیوار کوبیده شد.
سکوت.
تام با نفسهایی بریده به زمین زل زد.
تام (با صدایی شکسته):
«من… نمیخواستم…»
نفسش سنگینه. سرش تیر میکشه، اما لبهاش بستهست. با زحمت به دیوار تکیه میده، اما نمیتونه کاملاً بلند شه.
لیا (زیر لب، با پوزخندی غمگین ):
«لعنت بهت تام...الان دیگه کاملا ازت متنفرم»
در همون لحظه، صدای قدمهای تند و سنگین تام شنیده میشه که بهش نزدیک میشه.
تام (نفسزنان، جدی و تیره):
لیا... خیلی سعی کردم آروم باشم. ولی تو هی داری ازم فرار میکنی...
لیا نگاهی سریع به اطراف میاندازه.
لیا (با صدایی گرفته، بریده):
تو... هیچوقت قرار نبود پیدام کنی...
تام جلو میره. دستی دراز میکنه سمتش، ولی تو همون لحظه—
صدای انفجار و دود فضا رو پر میکنه.
تام برمیگرده، چوبدستیاش رو میکشه.
از لابهلای دود، صدایی آشنا میاد:
دراکو (با خشم):
ازش دور شو، ریدل.
دراکو با لباس سیاه، چوبدستی در دست، جلو میاد و بین تام و لیا قرار میگیره.
تام با لبخند تلخی:
تو هم اومدی مزاحم شی، مالفوی؟
دراکو:
نه. اومدم کسی رو نجات بدم که تو هیچوقت لیاقتش رو نداشتی.
درگیری شروع میشه. طلسمها مثل آذرخش به اطراف شلیک میشن. دراکو دفاع میکنه، لیا رو میپوشونه، و وقتی فرصتی پیدا میکنه، با بازوی زخمیاش لیا رو بلند میکنه.
دراکو (آهسته، نزدیک گوش لیا):
سفت نگهدار. دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه.
و با یک آپارات سریع، هر دو ناپدید میشن، و تام توی تاریکی، خشمگین و تنها، نفسنفس میزنه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اهم پارت جدید 🎀😔
لایک:10
P:24
در کوچه باریکی میان ساختمانهای متروک لندن جادویی
نفسهای بریدهی لیا در هوای سرد شب بخار میشد. پاهایش خاکآلود و زخمی بود، اما نمیایستاد. پشت سرش صدای قدمهایی که آرام ولی سنگین نزدیک میشدند، ریتم قلبش را به هم میریخت.
تام:
(صدایش آرام اما هشداردهنده)
«لیا… نایست... نذار مجبور بشم...»
لیا بدون اینکه برگردد، بلند فریاد زد:
لیا:
«مجبور بشی چی؟! بزنی؟ طلسم بندازی؟ یا شاید… زخم بزنی؟ همونطور که قلبمو زدی تام!»
قدمهای تام متوقف شد.
چند لحظه سکوت. سپس صدای خشدار و خفهی تام از گلویش خارج شد:
تام:
«لیا...دراکو داره بازیتیت میده...اون تو رو دوست نداره...اینو بفهم»
لیا برگشت. نفسنفسزنان، چشمانش برق میزد.
لیا:
«هه فکر کردی من گول تو رو میخورم؟ تام بچه گیر نیاوردی، تو چرا متوجه نمیشی من تو رو دوستت ندارم متوجه شو...ولم کنم برو اینو بفهم»
تام ناگهان جلو پرید. چوبدستیاش را بالا آورد. برای لحظهای، طلسم قرمزی در نوک چوبش درخشید… اما دستانش لرزید.
تام:
(زیر لب، انگار با خودش حرف میزند)
«لعنتی… نکن…»
لیا خواست بدود، اما با تکان سریع دست تام، طلسمی اطراف زمین پیچید و او را محاصره کرد. مسیر فرار بسته شد.
لیا با خشم نگاهی به تام انداخت.
و تام با صدایی گرفته، آرام گفت:
تام:
«من فقط دارم راهت رو روشن میکنم...نمیخوام بخاطر اون دراکو عوضی نابود بشی»(ببخشید دراکو فن های عزیز😔)
لیا با صدایی آرومی گفت:
«و اگه خودت منو نابود کنی، چی؟ فرقش چیه؟»
تام جلو آمد. خیلی نزدیک. نفسش به صورت لیا خورد. با خشمی درونریز، اما چشمانی که میلرزید:
تام:
«حداقل با من… هنوز میتونی خودتو ببینی. ولی اون… اون فقط یه لاشه ازت نگه میدارن.»
لحظهای سکوت.
و بعد… لیا با قدرت هلش داد.
لیا:
«من انتخابمو کردم… و اونی که روبهرومه، دیگه تام نیست… فقط یه ماسک از قدرت لعنتیه.»
تام برای اولینبار، چشمانش سرخ شد. کنترلش داشت از دست میرفت. و درست در این لحظه، جریان برقآسای طلسمی از دستش شلیک شد—
و لیا به شدت به دیوار کوبیده شد.
سکوت.
تام با نفسهایی بریده به زمین زل زد.
تام (با صدایی شکسته):
«من… نمیخواستم…»
نفسش سنگینه. سرش تیر میکشه، اما لبهاش بستهست. با زحمت به دیوار تکیه میده، اما نمیتونه کاملاً بلند شه.
لیا (زیر لب، با پوزخندی غمگین ):
«لعنت بهت تام...الان دیگه کاملا ازت متنفرم»
در همون لحظه، صدای قدمهای تند و سنگین تام شنیده میشه که بهش نزدیک میشه.
تام (نفسزنان، جدی و تیره):
لیا... خیلی سعی کردم آروم باشم. ولی تو هی داری ازم فرار میکنی...
لیا نگاهی سریع به اطراف میاندازه.
لیا (با صدایی گرفته، بریده):
تو... هیچوقت قرار نبود پیدام کنی...
تام جلو میره. دستی دراز میکنه سمتش، ولی تو همون لحظه—
صدای انفجار و دود فضا رو پر میکنه.
تام برمیگرده، چوبدستیاش رو میکشه.
از لابهلای دود، صدایی آشنا میاد:
دراکو (با خشم):
ازش دور شو، ریدل.
دراکو با لباس سیاه، چوبدستی در دست، جلو میاد و بین تام و لیا قرار میگیره.
تام با لبخند تلخی:
تو هم اومدی مزاحم شی، مالفوی؟
دراکو:
نه. اومدم کسی رو نجات بدم که تو هیچوقت لیاقتش رو نداشتی.
درگیری شروع میشه. طلسمها مثل آذرخش به اطراف شلیک میشن. دراکو دفاع میکنه، لیا رو میپوشونه، و وقتی فرصتی پیدا میکنه، با بازوی زخمیاش لیا رو بلند میکنه.
دراکو (آهسته، نزدیک گوش لیا):
سفت نگهدار. دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه.
و با یک آپارات سریع، هر دو ناپدید میشن، و تام توی تاریکی، خشمگین و تنها، نفسنفس میزنه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اهم پارت جدید 🎀😔
لایک:10
- ۴.۸k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط